عکسهای رهبری
را در ارشیو هفته سوم وچهارم خرداد ۱۳۹۰گذاشتم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط شهریار
|
در قسمت قبل گفتیم که گرگي درنده خو در بيابانی زندگي مي کرد و حيوانهاي ضعيف تر از خود را مي کشت و مي خورد . يک روز که دنبال غذا می گشت ، چشمش به خرگوشي افتاد که زير يک بوته خار ، خوابيده بود . پاورچين پاورچين خود را به خرگوش رساند . خرگوش بيچاره از خواب پريد و فهمید که راه فراري ندارد و گرگ او را خواهد خورد . پس تصمیم گرفت حس طمعکاري گرگ را تحريک کند . به گرگ گفت : " من آماده خدمت به شما هستم ." گرگ گفت : " از دست تو چه کاري بر مي آيد ؟ " خرگوش گفت :" من می توانم غذاي بهتري براي شما فراهم کنم . من روباهي را مي شناسم که سه برابر از من چاق تر است . گوشتش هم خوشمزه است . اما چون خيلي مکار و حيله گر است ، هنوز کسي او را شکار نکرده است . من شما را به محل زندگی او می برم و او را با نیرنگ از خانه اش بيرون می آورم تا بتوانيد او را بگيرید و بخوريد . اگر با خوردن آن روباه ، سير نشديد ، مي توانيد مرا هم بخوريد . " گرگ پذیرفت .
آنها به طرف خانه روباه به راه افتادند . خرگوش وارد خانه روباه شد و وانمود کرد که دوست بسيار صميمي روباه است . خرگوش پس از تعارف بسیار از او خواست که برای دیدن دوستش به بیرون خانه بیاید . روباه که خودش یک حیله گر تمام عیار بود ، از صحبتهای خرگوش فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است . به بهانه ای از پنجره به بیرون نگریست تا ببیند این مهمان ارجمند چه کسی است . روباه با دیدن گرگ گرسنه پشت در خانه اش ، فهمید که خرگوش قصد دارد او را طعمه گرگ کند . پس با خود گفت : " حالا همه چیز را فهمیدم . همان بلایی را که می خواستید بر سر من بیاورید ، سر خودتان می آورم . "
روباه لبخند زنان در حالی که وانمود می کرد از هیچ چیز خبر ندارد ، به خرگوش گفت : " هم شما و هم دوستتان به این جا خوش آمدید . من بی نهایت از دیدار او خوشحال می شوم . چه خوب می شود اگر بتوانیم چندین ساعت در کنار هم باشیم و از دیدار یکدیگر لذت ببریم . چون اولین بار است که این مهمان جدید قصد دارد به خانه من بیاید ، می خواهم از ایشان به بهترین شکل پذیرایی کنم . آیا ممکن است که چند لحظه ای پشت در با مهمان ارجمندمان صحبت کنید تا من در طول این مدت ، خانه را جارو کنم و یک قالیچه تمیز پهن کنم ؟ به محض این که این کارها را انجام دادم ، به شما خبر می دهم تا به داخل تشریف بیاورید ." خرگوش به این خیال که روباه حرفهای او را باور کرده ، پاسخ داد : " دوست عزیز ، مهمان ما خیلی مهربان و دوست داشتنی است و اهل تشریفات نیست . ولی از آن جایی که می خواهید از او به خوبی پذیرایی کنید ، با شما موافقم . ما پشت در منتظر می مانیم تا شما ما را صدا بزنید . " سپس خرگوش نزد گرگ بازگشت و همه چیز را برای او گزارش داد .
خرگوش به گرگ گفت : " این اولین و آخرین غذایی نیست که برای شما پیشکش می کنم . من روباه های چاق و فربه دیگری هم سراغ دارم که می توانم برای شما بیاورم . "
سپس آنها مشغول صحبت شدند و درباره موضوعهای مختلف گفتگو کردند . روباه که هم زیرک و هم باهوش بود ، پیش از این به خطرهایی که سر راهش قرار دارند ، فکر کرده بود . به همین منظور برای رهایی از خطر ، چاره ای اندیشیده بود . او چاهی عمیق را در جلوی اتاقش حفر کرده بود و روی آن را با چوب پوشانده بود و یک قالیچه کهنه را روی آن پهن کرده بود . همچنین یک درِ مخفی آن طرف خانه روباه وجود داشت که تتها خود روباه از آن مطلع بود . روباه مکار ، چوبهای درِ چاه را برداشت و جای آن را با تکه چوبهای نازک عوض کرد . بعد روی چاه را با یک قالیچه زیبا پوشاند و خودش کنار ایستاد و آماده شد تا در موقع لزوم از درِ مخفی فرار کند . سپس با صدای بلند گفت : " آقا خرگوشه ! از این که شما را زیاد منتظر گذاشتم ، عذر می خواهم . با مهمان محترمتان به داخل تشریف بیاورید . "
گرگ و خرگوش با اشتیاق داخل خانه شدند . به محض این که پایشان را روی قالیچه جلوی اتاق گذاشتند ، هر دوی آنها به داخل چاه پرت شدند . روباه که از درِ مخفی فرار کرده بود ، از در جلو ، به داخل خانه آمد و دید که گرگ و خرگوش در حال بگو مگو هستند . گرگ فکر می کرد که تمام اینها زیر سر خرگوش است و بلافاصله خرگوش را تکه پاره کرد . روباه لب چاه آمد و با کنایه گفت : " آقا خرگوشه ! آقا خرگوشه ! "
گرگ از ته چاه جواب داد : " من آن خرگوش بد خواه را به سزای عملش رساندم . حالا یک طناب بیاور و مرا از این چاه نجات بده . " روباه با صدای بلند خندید و گفت : " بله ، سزای خرگوش همین بود . چون کسی که به دوست قدیمی اش خیانت کند و قصد داشته باشد با مکر و حیله ، دوستش را به دام دشمن بیندازد ، باید کشته شود . و تو ! تو آنقدر احمق بودی که گول این خرگوش ضعیف را خوردی و وقتی که به عنوان مهمان به داخل خانه دعوت شدی ، قصد داشتی گوشت میزبان را بخوری . پس همین سنگ برای تنبیه تو کافی است . " سپس روباه یک سنگ بزرگ را روی سر گرگ انداخت و همه حیوانهای بیابان را برای همیشه از شرّ گرگ ظالم خلاص کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط شهریار
داستان
ضرب المثل ِ این قسمت: آورده اند
که:
در روزگاران قدیم ، مرد ساده دلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آن جا نرفته بود .
در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید ، کجا
برود و چی بخرد و چه چیزها ببیند . او با این فکر و خیالها خوش بود که ناگهان با
خود گفت : " این چه کاری است که من می کنم ؟ چرا با دست خود ، دارم خودم را
گم می کنم ؟ اگر من در این شهر ، خودم را گم کنم چی ؟ " او مدتی فکر کرد که
چگونه مواظب خودش باشد که گم نشود . در این حال در میان راه ، مردی را دید که کدو
بار الاغ کرده و می فروشد . با او حال و احوال کرد و گفت : " یک کدوی مقبول و
قشنگ می خواهم ! "
کدو فروش گفت : " کدوی قلمی شنیده بودم ، اما کدوی قشنگ نشنیده بودم ."
مرد ساده دل گفت : " برای این که نمی دانی من کدو را برای چه می خواهم
."
کدو فروش از میان کدوهایش یکی را برداشت و گفت : " بیا اگر در همه دنیا بگردی
، کدویی به این قشنگی پیدا نمی کنی ."
مرد ساده دل ، کدو را خرید و نخی به آن بست و آن را به گردن خودش آویزان کرد . بعد
با خوشحالی به راه افتاد و در دل می گفت : " خیلی خوب شد . این هم نشانه من ،
حالا هرجا که بروم ، خودم را گم نمی کنم ."
مرد ساده دل این را گفت و به راهش ادامه داد . او ساعتها مانده و ذله رفت و رفت تا
به شهر رسید . او مشغول گشت و گذار در شهر شد و نان و غذایی خرید و خورد . چیزی
نگذشت که یواش یواش خسته شد . دنبال جایی برای خوابیدن می گشت که درختی را دید .
در حالی که کدو از گردنش آویزان بود ، در سایه درخت خوابید . از آن جایی که خسته
شده بود ، خوابش سنگین شد . از قضا مرد بیکار و حیله گری از آن جا می گذشت . خواست
تفریحی کند . خیلی آهسته طوری که مرد ساده دل بیدار نشود ، کدو را از گردن او
برداشت و به گردن خودش آویزان کرد و همان جا خوابید .
مرد مسافر پس از مدتی از خواب بیدار شد . سرگردان و حیران دور و بر را نگاه کرد .
نمی دانست کجاست . دست به گردنش کشید . از کدو خبری نبود . نگاهی به مردی انداخت
که کنارش خوابیده بود . دید که کدو از گردن او آویزان است . او را بیدار کرد و گفت
: " بلند شو ببینم ."
مرد بلند شد و گفت : " چه خبر شده ؟ چرا مرا از خواب بیدار کردی ؟ "
مرد ساده دل گفت : " راستش را بگو . این کدو در گردن تو چه می کند ؟ "
مرد گفت : " این کدو از اول همین جا بود که هست ."
مرد ساده دل گفت : " یعنی چه ؟ مگر می شود ؟ "
مرد گفت : " مگر چی شده ؟ "
مرد ساده دل گفت : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ اگر تو منی ، پس من کی
ام ؟ "
از آن پس درباره کسانی که در کارهایشان بسیار ساده اندیش هستند و از روی فکر و
اندیشه عمل نمی کنند ، این ضرب المثل را به کار می برند و می گویند : " اگر
من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط شهریار
|
حکایت کرده اند که مرد بی آزاری بود که ناگهان برایش مشکلی پیش آمد . ماجرا از این
قرار بود که روزی در خانه اش نشسته بود که داروغه به سراغ او آمد و گفت : "
تو از یک مسافر غریب ، هزار سکه گرفته ای و به او پس نداده ای ". مرد تعجب
کرد و گفت : " کدام مرد غریب ؟ کدام مسافر ؟ کدام سکه ها ؟ " داروغه گفت
: " من این حرفها را نمی فهمم . دو روز دیگر به محکمه شهر بیا . در آن جا
قاضی خواهد گفت که تو بی گناهی یا نه ." داروغه این را گفت و رفت و مرد بی
گناه را با دنیایی از ترس و نگرانی تنها گذاشت. همسر مرد که دید رنگ از روی شوهرش
پریده ، پرسید : چی شده ؟ چرا این قدر ترسیده ای ؟ "
مرد گفت :" قاضی شهر می خواهد مرا به جرم گناهی که نکرده ام مجازات کند
." زن گفت :" چه گناهی ؟ " مرد گفت : " کدام گناه بدتر از این
که از یک مسافر غریب هزار سکه بگیرم ." زن همسرش را دلداری داد و گفت :
" نگران نباش . تو که گناهی نکرده ای . آن را که حساب پاک است ، از محاسبه چه
باک است ؟ " مرد گفت : " می دانم ، ولی من تا به حال به محکمه نرفته ام
. می دانم که در آن جا زبانم بند می آِید و گناهکار شناخته می شوم ." همسر
مرد که زن باهوشی بود گفت : " خدا بزرگ است. این هم راهی دارد. همین الان به
اتاق برو ، در را به روی خودت ببند و با کلاهت حرف بزن ." مرد با تعجب :
" چه می گویی ؟ با کلاهم حرف بزنم ؟ همه خیال می کنند من دیوانه شده ام
."
زن گفت : " با کلاهت حرف بزن یعنی این که کلاهت را قاضی کن . خیال کن در
محکمه هستی و آن کلاه هم قاضی شهر است . هرچه می خواهی به قاضی بگویی ، به آن کلاه
بگو . بعد آن قدر با کلاه که قاضی شده ، حرف بزن تا زبانت باز شود ."
مرد این راه را پسندید . داخل اتاق رفت و در را به روی خود بست . کلاه را از سر
برداشت و بالای اتاق گذاشت. بعد با احترام در مقابل کلاه ایستاد و گفت: "
جناب قاضی ، من این مرد را نمی شناسم . باید هم نشناسم چون مسافر و غریب است . اگر
او مرا می شناسد ، بگوید پدر من کیست ، پدر بزرگ من کیست ، من اهل کجا هستم و چند
فرزند دارم ؟ اگر پولی به من داده ، کی داده و کجا داده ، برای چی به من پول داده
؟ قرض داده ؟ برای کسب و کار و تجارت داده ؟ آیا سندی دارد ؟ آیا کسی دیده که او
پول به من داده ؟ پس اگر جوابی ندارد ، به اهالی شهر بگوید که چرا این حرفها را
درباره من زده ؟ " مرد چند بار که با کلاهش حرف زد ، زبانش روان شد . دو روز
بعد به محکمه قاضی شهر رفت . قاضی کارش را شروع کرد . مرد آنچه را که با کلاه خودش
درمیان گذاشته بود ، به قاضی گفت . قاضی رو به شاکی کرد و گفت : " تو چه می
گویی ؟ "
شاکی نگاهی به مرد انداخت و گفت : " این مرد درست می گوید . من چون در این
شهر غریبم ، او را به جای یک نفر دیگر اشتباه گرفته ام . " قاضی مرد بی گناه
را دلداری داد و روانه خانه اش کرد . او خوشحال به خانه بازگشت . همسرس از او
پرسید : " چه کردی ؟ " مرد گفت : " قاضی فهمید که من بی گناهم .
" همسرش لبخندی زد و گفت : " دیدی گفتم کلاهت را قاضی کن ."
از آن پس ، اگر بخواهند به کسی بگویند که در حق دیگران انصاف داشته باشد ، می
گویند : " کلاهت را قاضی کن ."
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط شهریار
|
" کار
داناه " پادشاه شادیها پیر شده بود و یکی از شادیهای جوان که جاه طلب بود ،
بر علیه او توطئه کرد . او با لشکری به "کارداناه" حمله کرد . شاه پیر
که قدرت زیادی نداشت ، شکست را پذیرفت و به بیشه ای در کنار ساحل دریا گریخت و
آن جا با یک سنگ پشت دوست شد . سنگ پشت که زن و بچه داشت ، به کلی آنها را از
یاد برده بود . زن سنگ پشت و همسایه اش نقشه کشیدند که شادی را از بین ببرند .
روزی همسایه سنگ پشت به او خبر داد که همسرش سخت مریض است . سنگ پشت از "
کار داناه " خداحافظی کرد و رفت . به خانه رسید و از زنش دلجویی و عذرخواهی
کرد . زنش هم که خودش را به بیماری زده بود ، با آه و ناله ، وانمود می کرد درد
شدیدی دارد . وقتی که سنگ پشت بی تابی او را دید ، پریشان و غمگین شد. سنگ پشت
همسایه گفت : " طبیب چندین دارو داد ؛ ولی بی فایده بود. او می گوید تنها
یک دارو دوای درد اوست. " سنگ پشت پرسید : " آن دارو چیست که تهیه
کنیم ". همسایه گفت : "
آن دارو، دل شادی است . زن تو فقط با خوردن دل شادی خوب می شود . باید تا دیر
نشده این دارو را پیدا کنیم. " سنگ پشت گفت :" باید بروم و دنبال دل
شادی بگردم . تو مراقب زنم باش . از تو ممنونم ." سنگ پشت رفت ؛ اما این
بار با فکر و خیال تازه . تنها شادی که او می شناخت ، دوست تازه اش " کار
داناه " بود . چه کار باید می کرد ؟ بر سر دو راهی مانده بود . باید یکی را
انتخاب می کرد و چاره ای جز این نداشت . نمی توانست دست روی دست بگذارد تا زنش
بمیرد . میمون دوست او بود ، اما اگر زنش از دست می رفت ، بچه هایش یتیم می شدند
. سرانجام بعد از فکر و خیالهای زیاد ، تصمیم خودش را گرفت :
« سراغ شادی می روم و او را فریب می دهم تا زنم را از مرگ حتمی نجات دهم .»
سنگ پشت به راه افتاد و با سرعت نزد شادی رفت . باید نقشه ای می کشید و او را به
خانه اش می کشاند . "کار داناه" که روی شاخه درخت تنها و دلتنگ نشسته
بود ، وقتی از دور سنگ پشت را دید ، خوشحال شد . "کار داناه" گفت :
" چه خبر ؟ دلم برایت تنگ شده . خوب شد که دوباره آمدی . "
سنگ پشت گفت :" تو آن قدر خوبی که نتوانستم رهایت کنم . بهترین دوست ، دوست
یک دل و بی ریاست که به لطف خدا نصیب من شده است . خوشحال می شوم اگر دعوت مرا
بپذیری و به منزلم بیایی . خانواده ام از دیدن تو خوشحال خواهند شد. " کار
داناه با خوشحالی گفت : " اما مشکلی وجود دارد . خانه تو در آب و در جزیره
ای کوچک است . من چگونه می توانم وارد آب شوم ، درحالی که شنا نمی دانم ؟ "
سنگ پشت گفت :" این که مشکل نیست . من تو را بر پشت خود سوار می کنم و تا
جزیره می برم . سنگ پشت ، شادی را بر پشت خود سوار کرد و به سوی جزیره براه افتاد
. برای اولین بار بود که " کار داناه " روی آب شناور بود . چه تجربه
زیبایی ! سنگ پشت بی خبر از دلخوشی شادی ، به فکر فرو رفت . احساس گناه می کرد .
کلمه خیانت مرتب در ذهنش پرسه می زد . آیا راه دیگری وجود نداشت ؟ ای کاش خود
نزد طبیب می رفت و با او حرف می زد . شاید راه حل دیگری هم پیدا می شد.
"کار داناه" که از سکوت سنگ پشت تعجب کرده بود ، او را صدا زد :
" چه شده ، دوست عزیز ؟ چرا ساکتی ؟ مثل این که من سنگینم و تو خسته شده ای
."
سنگ پشت گفت : " نه دوست عزیز. سکوت من علت دیگری دارد . می ترسم به خاطر
مریضی همسرم نتوانم از تو بطور شایسته پذیرایی کنم."
شادی گفت :" اگر فکر می کنی برای آنها سخت است ، باشد برای وقتی
دیگر." سنگ پشت گفت :" نه ! سخت نیست."
سنگ پشت سکوت کرد و "کار داناه" هم ساکت شد . هیجان زیادی داشت .
دوباره سکوت سنگ پشت او را متعجب کرد : « باز هم که ساکتی . خواهش می کنم علت
سکوتت را بگو . شاید بتوانم کمکی کنم .»
سنگ پشت گفت : " راستش بیماری همسرم خیلی مرا آشفته کرده است . هیچ دارویی
که حال او را خوب کند وجود ندارد ، به جز یک دارو ."
شادی گفت :" چه دارویی ؟ " سنگ پشت از دهانش پرید و گفت : « دل شادی !
»
انگار پتک بزرگی بر سر "کار داناه" فرود آمد ؛ ناگهان سرش گیج رفت و
نزدیک بود در آب بیفتد . اما فوراً تعادل خود را حفظ کرد. در دلش گفت : «
روبرویم آب است و پشت سر من هم آب . چه باید بکنم ؟ هر لحظه به مرگ نزدیکتر می
شوم .» ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد . با خوشرویی به سنگ پشت گفت : « تو که
داروی همسرت را می دانستی ، چرا زودتر به من نگفتی تا دلم را همراه بیاورم و
تقدیم عیالت کنم ؟ » سنگ پشت گفت : « دلت را بیاوری ؟ مگر دلت کجاست ؟ »
شادی گفت :" وقتی می آمدیم ، دلم را در خانه جا گذاشتم ." سنگ پشت گفت
: " مگر دل را هم در خانه جا می گذارند ؟ " شادی گفت : " بله .
این کار بین ما رسم است . وقتی قرار است شادی به دیدن دوستی برود، دلش را با خود
نمی برد و در خانه می گذارد، چون دل ، جایگاه غم است و می ترسیم صاحبخانه را
آزرده خاطر کنیم . حالا اگر می خواهی ، به خانه برگردیم تا من دلم را بیاورم
."
سنگ پشت به ناچار پذیرفت و دوباره برگشت تا به ساحل رسید .
شادی وقتی خودش را روی خاک ساحل دید ، نفسی راحت کشید . بعد به سنگ پشت گفت : «
تو همین جا بمان تا من بروم و دلم را از بالای درخت بیاورم .» سنگ پشت گفت : «
باشد . فقط زود بیا .»
"کار داناه" بالای درخت رفت و با خیال راحت روی یکی از شاخه های بلند
نشست . مدتی گذشت و از او خبری نشد . سنگ پشت که حوصله اش سر رفته بود ، از
پایین درخت داد زد : « پس چرا نمی آیی ؟ چه شده ؟ دلت را پیدا نکردی ؟ » کار
داناه گفت :" چرا آن را یافتم . ولی تو تنهایی برو . بیشتر از این احمق
نیستم و دیگر فریب تو را نمی خورم . تو در دوستی خیانت کردی و راه و رسم
جوانمردی را بجا نیاوردی . من هم بی عقل نیستم و دیگر گول تو را نخواهم خورد.
"
سنگ پشت گفت : " من اشتباه کردم . تو امروز درس خوبی به من دادی . مرا
ببخش. یک بار دیگر به من اعتماد کن. " اما کار داناه گفت :" نه دوست
عزیز ! دیگر به تو اعتماد ندارم و تنهایی را به
دوستی با تو ترجیح می دهم . دیدار به قیامت . ( کلیله و دمنه )
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط شهریار
|
حکایت
کرده اند که در زمانهای قدیم ، پرنده ای از یارانش جدا شد تا جایی خوش آب و هوا و
سرسبز برای زندگی پیدا کند . پرنده تصمیم داشت که چمنزاری سبز و خرم بیابد و بعد
برگردد و به دوستانش خبر دهد تا آنها هم به آن سرزمین سبز و خرم ، کوچ کنند . او
در آسمان آبی و آفتابی و بیکران ، پرواز کرد و رفت تا این که چشمش به چمنزاری خورد
که از دور مانند بهشت بود . احساس کرد که بهشت گمشده خود را یافته است. پس پایین
آمد و بر شاخه درختی نشست و چمنزار زیبا و سبز و خرم را تماشا کرد . سکوت عجیبی در
آن جا حکم فرما بود . پرنده از آن سکوت و آرامش ، تعجب کرد . با خود گفت: "
چمنزاری به این خوبی و زیبایی ، چرا این قدر آرام و خلوت است ؟ چرا هیچ پرنده ای
در این حوالی نیست ؟ آیا تاکنون پای پرنده ای جز من به این جا نرسیده است ؟ عجیب
است . ولی همین خوب است . این جا از هر نظر خوب و مناسب است و انگار برای یک زندگی
آرام و بدون هرگونه حادثه ای آفریده شده است . محل قبلی ، خیلی پر سر و صدا بود ،
ولی این جا جان می دهد برای استراحت و خواب . هیچ موجودی نیست که مزاحم استراحتم
بشود .... » پرنده از روی شاخه برخاست و با خود گفت : « بهتر است بروم و جاهای
دیگر چمنزار را نیز ببینم و جای خوب و مناسبی برای ساختن آشیانه پیدا کنم ! »
از قضای روزگار ، درست در چند قدمی آن جا ، صیادی دام نهاده بود و مقداری گندم
تازه در دام پاشیده بود و منتظر نشسته بود تا پرنده ای به هوای خوردن دانه ها
بیاید و در دام بیفتد . مرد صیاد برای آن که دیده نشود، خودش را با شاخ و برگ
درختان و گیاهان سبز پوشانده بود تا از دور شبیه یک بوته چاق و چله به نظر بیاید .
پرنده قصه ما، آمد و درست کنار مرد صیاد نشست و با تعجب به او نگریست . پرنده در
همان نگاه نخستین ، احساس کرد که آن بوته ، بوته ای معمولی نیست و غیرعادی به نظر
می رسد. مشکوک شد . جلوتر رفت، رو کرد به بوته و پرسید : " کیستی ؟ آیا گیاهی
؟ چگونه گیاهی هستی که تاکنون نظیر تو را ندیده ام ؟ به نظر می رسد که شبیه آدمیزادگان
باشی تا گیاه !"
صیاد که دید با مرغ زیرک و باهوشی طرف شده و پرنده فهمیده است که او آدمیزاد است ،
شروع کرد به دروغ بافی و گفت : " ای پرنده عزیز و گرامی ، حال که پرسیدی، می
گویم که کیستم. راستش را بخواهی من یک زاهد عزلت گزین و گوشه نشینم . در این گوشه تنهایی
نشسته ام و خدا را عبادت می کنم !" پرنده گفت :" یک زاهد ؟ زاهد و این
جا ؟! " صیاد گفت : " چرا تعجب کردی ؟ من به راستی یک زاهدم . زاهدی که
از خانه و زندگی اش دل کنده و برای نیایش خدا به این چمنزار دور افتاده پناه آورده
است. راستش من از مدتها پیش احساس می کردم که برای زاهد بودن آفریده شده ام . یک
روز با خود گفتم : آخر تو را چه به دکان داری ؟ تو باید زهد پیشه کنی و به کوه و
دشت و صحرا پناه ببری و از این مردم دنیاپرست ، دور شوی . آری این احساس در من بود
تا این که اتفاقی برای من افتاد ." پرنده گفت : " چه اتفاقی ؟"
صیاد حیله گر گفت :" این اتفاق برای همسایه بیچاره ام افتاد. همسایه ما یک
روز افتاد و مُرد . همین طور بی دلیل و بی خبر ! " پرنده گفت : " طبیعی
است مرگ که خبر نمی دهد . حالا بگو ببینم مرگ همسایه ات چه ربطی به تو داشت ؟
" صیاد گفت :" چطور این حرف را می زنی ؟ فکر می کنی این چیز کمی است ؟
من که نمی توانستم از کنار این قضیه بی تفاوت بگذرم ! " پرنده گفت : "
خوب بی تفاوت گذشتی یا نه ؟ " صیاد گفت : " درست نمی دانم. ولی حالا که
در این جا نشسته ام و در تنهایی زندگی می کنم و از برگ درختان و ریشه گیاهان تغذیه
می کنم، می توان فهمید که از کنار قضیه مرگ همسایه ام با بی تفاوتی نگذشته ام. من
از وضعیتی که دارم کاملاً راضی ام و خدا را شکر می کنم . زنده ام و نفسی می کشم و
شکری می گویم . همین برای من کافی است ." پرنده گفت : " اما نگفتی مرگ
همسایه با تو چه کرد ؟ "
صیاد گفت : " زمانی که همسایه ام از دنیا رفت ، من مثل برق گرفتگان و صاعقه
زدگان یک دفعه به خود آمدم و با خود گفتم : « این زندگی نکبت بار چه ارزشی دارد ؟
عاقبت زندگی بالاخره مرگ و نیستی است . پس باید به خود بیایی و از خواب غفلت بیدار
شوی و عبرت بگیری ! » پرنده گفت :" عبرت گرفتی؟ " صیاد گفت :" بله
. عبرتی بالاتر از این که خودم را به شکل یک بوته درآورده ام ؟ آن روز با خود گفتم
: بهتر است گوشه نشینی پیشه کنم و در جایی خلوت با خدا راز و نیاز کنم . تا کی
باید اسیر خور و خواب و لذتهای زمینی باشم ؟ پشت پا به همه چیز زدم و به این
چمنزار آمدم ." پرنده پوزخندی زد و گفت : " امیدوارم که خداوند تو را به
راه راست هدایت فرماید . بگو ببینم چرا در این مکان دور افتاده، دور از زن و فرزند
، خودت را آزار می دهی ؟ از این جا خسته نشده ای ؟ " صیاد گفت : " بله !
ولی چاره چیست ؟ باید بسوزم و بسازم و سختیها را به جان بخرم . من که مدت زیادی
اسیر رختخواب گرم و نرم و غذاهای خوش طعم بوده ام ، حالا بهتر است به خاطر خدا ،
مدتی هم جسم خود را با سختیها و مرارتها آشنا کنم تا بلکه روحم تعالی یابد ."
...
( این داستان که برگرفته از مثنوی مولوی است، ادامه دارد)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط شهریار
|
چنین حکایت کرده اند که :
" کار داناه " شاه شادیها یا میمونها بود . اما دیگر پیر و ناتوان شده
بود . نه قدرت دوران جوانی را داشت و نه تیزی و چابکی آن روزها را . در بین شادیها
، شادی جوان و باهوش و فرصت طلبی بود که همیشه رؤیای شاه شدن را در سر می پروراند
. او در پی فرصتی بود تا به رؤیاهایش رنگ حقیقت ببخشد . یک روز احساس کرد که دیگر
زمان انتظار به پایان رسیده است و شاه توان اداره امور را ندارد . پنهانی با چند
نفر از دوستانش توطئه کرد و لشکری عظیم فراهم آورد و به شاه پیر و ضعیف حمله کرد
." کار داناه " که توان مقابله با او و لشگرش را نداشت ، شکست را پذیرفت
و قدرت و پادشاهی را به او واگذار کرد . اما شاه تازه و جوان به این نیز اکتفا
نکرد و قصد کشتن " کار داناه " را داشت . " کار داناه" به
ناچار پا به فرار گذاشت و به بیشه زاری پر از درختان میوه که درکنار ساحل دریا بود
، گریخت .
" کار داناه" بالای درخت انجیری رفت و روی یکی از شاخه های آن نشست . و
به یاد روزگار پادشاهی اش آه بلندی کشید و با خودش زمزمه کرد : « آه ، ای دنیای بد
! روزی بالا می بری و روز دیگر بر زمین می کوبی . عمری در ناز و نعمت بودم و حالا
در دوران پیری باید تک و تنها روی این درخت زندگی کنم .»
روزها گذشت و کم کم " کار داناه " به آن درخت و بیشه عادت کرد . از
انجیرهایش می خورد و روز و شب را به تنهایی می گذراند . یک روز همان طور که بالای
درخت نشسته بود و انجیر می خورد ، یکی از انجیرها از دستش رها شد و توی آب افتاد .
لاک پشتی که زیر درخت استراحت می کرد ، انجیر را دید . داخل آب رفت و آن را خورد.
از طعمش لذت برد. " کار داناه " هم که از صدای افتادن انجیر در آب خوشش
آمده بود، یک انجیر می خورد و یکی هم داخل آب می انداخت. آن پایین هم سنگ پشت چشم
انتظار افتادن انجیر دیگری بر آب بود . تا یکی می افتاد ، فوراً آن را بر می داشت
و می خورد . سنگ پشت که فکر می کرد انجیرها را کسی از بالای درخت برای او می
اندازد ، از معرفت و لطف او خوشش آمد و مهرش بر دلش نشست . از پایین درخت فریاد زد
: « ای دوست تازه و ندیده ام ! هر که هستی از لطف و سپاس تو متشکرم . خوراکی هایی
را که برای من پایین می اندازی ، بسیار خوشمزه و دلچسب است . »
" کار داناه " از لا به لای شاخه ها به زمین نگاه کرد و سنگ پشتی را دید
که پایین درخت و نزدیک آب ایستاده است . سلامی کرد و گفت : « دوست تازه من ! بسیار
خوشحالم که تو این جایی . از تنهایی خسته شده بودم . وجود تو نعمت گرانبهایی است.
الان پایین می آیم تا از نزدیک با همدیگر آشنا شویم .» بعد با چند پرش از درخت
پایین آمد و روبروی سنگ پشت ایستاد و گفت : " سلام سنگ پشت عزیز ! " لاک
پشت گفت : " سلام بر تو ای شادی مهربان ! باز هم از تو ممنونم . راستی بگو
ببینم از کجا آمده ای و به کجا می روی ؟ این جا چه کار می کنی ؟ "
" کار داناه " قصه زندگی اش را برای سنگ پشت تعریف کرد و در پایان گفت :
« حالا هم این جا در خدمت تو هستم . چه خوب شد تو را دیدم . داشتم از تنهایی دق می
کردم .»
سنگ پشت گفت : " من هم از دیدن تو بسیار خوشحالم . امیدوارم دوستان خوبی برای
هم باشیم ." چند روزی گذشت و آن دو در کنار هم به خوبی زندگی می کردند .
دوستانی صمیمی شده بودند و از هر دری سخن می گفتند. سنگ پشت که زن و بچه داشت ، به
کلی آنها را از یاد برده بود . پیدا کردن دوست تازه چنان او را سرگرم کرده بود که
به چیز دیگری فکر نمی کرد. انگار نه انگار که کسان دیگری چشم به راه و نگران او
هستند. زن سنگ پشت که از غیبت چند روزه شوهرش ناراحت و غصه دار بود ، شب و روز
خوابش نمی برد . نمی دانست چه بلایی سرش آمده . صبح تا شب چشم به راه او می ماند ،
شاید از او خبری شود . اما هیچ اثری از شوهرش نبود . انگار آب شده بود و در زمین
فرو رفته بود . یک روز که تنها نشسته بود و به دوردستها نگاه می کرد ، همسایه اش
را دید . زن همسایه که او را غمگین دید ، پرسید « چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟
»
سنگ پشت آهی کشید و گفت : « دست روی دلم نگذار . خواهر ! چه بگویم که نگفتنم بهتر
است . نگرانم. چند روز است که شوهرم از لانه بیرون رفته و برنگشته . کجا بروم ؟
نمی دانم . »
سنگ پشت همسایه جلوتر آمد و گفت : « من می دانم شوهرت کجاست ! » زن سنگ پشت با
هیجان گفت : " می دانی ؟ کجاست ؟ بگو و مرا از نگرانی رها کن .»
زن همسایه گفت : " دو سه روز پیش که در بیشه نزدیک ساحل می گشتم ، او را دیدم
که با شادی نشسته است و حرف می زند. انگار تازه با هم دوست شده بودند . حتماً این
دوستی جدید باعث شده به خانه نیاید ." سنگ پشت گفت : " یعنی دوستی با آن
شادی مهم تر و عزیزتر از من و بچه هایش است ؟ سنگ پشت گریه کرد . سنگ پشت همسایه
با دلسوزی گفت : « نگران نباش . از گریه کردن ، کاری درست نمی شود . به جای گریه و
زاری باید به فکر راه چاره ای بود . »
سنگ پشت گفت : " من که نمی دانم چه کار باید بکنم ... "
زن همسایه گفت : " بهترین راه چاره ، کشتن شادی است . باید او را از بین ببری
تا شوهرت دوباره به سر زندگی برگردد . نقشه ای دارم . تو خودت را به مریضی بزن و
بقیه کارها را به من واگذار کن . فقط وقتی شوهرت را آوردم ، هی آه و ناله کن .
"
سنگ پشت همسایه خداحافظی کرد و راه افتاد تا به محل سنگ پشت رسید . سنگ پشت از
دیدن سنگ پشت همسایه در آن جا تعجب کرد و علت آمدنش را پرسید . سنگ پشت همسایه با
ناراحتی گفت : « واقعاً تو خیلی خونسرد و بی خیال هستی . الآن چند روز است که از
خانه بیرون آمده ای و اصلاً فکر نمی کنی که زن و بچه هایت تنها هستند و ممکن است
برای آنها اتفاقی افتاده باشد . »
سنگ پشت گفت : " حق با توست . من آنها را فراموش کرده بودم . حالا مگر اتفاقی
افتاده ؟ "
زن همسایه گفت : " چند روز است که زنت بیمار شده و مرتب تو را صدا می کند
."
سنگ پشت که از شنیدن بیماری همسرش بسیار ناراحت شده بود گفت : " خدا مرا
ببخشد ." بعد به میمون گفت : " شادی عزیز ، مجبورم تو را ترک کنم و به
خانه برگردم . قول می دهم باز هم به دیدنت بیایم . خداحافظ ! " کار داناه
" با تأسف به سنگ پشت گفت : « واقعاً از شنیدن این خبر ناراحت شدم . اگر کاری
از دستم بر می آید ، مرا بی خبر نگذار . با کمال میل انجام می دهم . » سنگ پشت
تشکر و کرد و به نزد همسرش بازگشت . ( این داستان ادامه دارد ) ( کلیله و دمنه ) .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط شهریار
|
آورده اند که :
مرد پرهيزگاري در يکي از شهرهاي ولایت فارس زندگي مي کرد . او را درويش دانا دل مي ناميدند و همه به خاطر نیکی هایش به او احترام مي گذاشتند . يک سال قصد کرد به زيارت خانه خدا برود . تصميم گرفت خودش به تنهایي سفر را آغاز کند تا بتواند مکانهاي ديدني را در مسير خود ببيند . مراسم حج آن سال در فصل تابستان انجام مي شد . بنابراين مرد دانا دل ، سفر خود را قبل از سال نو آغاز کرد . وی بار و بنه خود را بر دوش گرفت و حرکت کرد . او در طول روز پياده مي رفت و شب را در یک روستاي بین راه استراحت مي کرد . روز سوم در وسط بيابان به کاروانسراي ويرانه اي رسيد که مخفي گاه راهزنها بود . دزدان به محض آن که ديدند او تنهاست، خوشحال شدند. مطمئن بودند که او نمي تواند از خودش دفاع کند. بنابراين دور او حلقه زدند . دانادل وقتی خود را در محاصره دزدان دید ، عصايش را انداخت و به دزدان گفت : " دقيقه ای صبر کنيد . من تنها و ضعيف هستم، حال آن که شما چند مرد قوي هستيد. عاجزانه از شما مي خواهم اول به حرفهايم گوش کنید، بعد هرچه خواستيد انجام دهيد." دزدان گفتند : " وقت را با حيله و نيرنگ تلف نکن . تو نمي تواني با مکر و حيله از دست ما فرار کني." مرد گفت : " من قصد فريب ندارم . بايد به شما بگويم که پول زيادي همراه ندارم و لباسهاي فقيرانه من به درد شما نمي خورد . من درويشِ قصد زیارت مکه را دارم . مزاحم من شدن در شأن شما نيست. درست است که کار شما دزدي است ، اما اميدوارم که هنوز در وجود شما لطف و بخشش باقي مانده باشد . برويد و کس ديگري را که پول زيادي دارد ، غارت کنيد . دور از انصاف است که عليه من به زور متوسل شويد . " یکی از دزدها گفت :" حالا مي بينيم که تو مي خواهي با حرفهايت ما را فريب دهي و فرار کني . براي ما رسوايي دارد که با اين حرفها بتواني خود را از چنگال ما رها کني. ما هر چيزي را که گير بياوريم غارت مي کنيم . اگر مي خواستيم بين خوب و بد را تشخيص بدهيم ، آن وقت مثل بقيه انسانها کار می کردیم و با شرافت زندگي مي کرديم ." دانا دل گفت : " بسيار خوب ، حالا که شما نمي خواهيد به حرف حساب گوش کنيد ، کوله بار مرا که در آن کمي پول و کالا است ، برداريد و بگذاريد به زيارت خانه خدا بروم ." سر دسته دزدها گفت :" تو چه آدم ساده اي هستي . فکر مي کني با بچه سر و کار داري ؟ اگر ما بگذاريم بروي ، مخفي گاه ما را به بقيه اطلاع می دهی تا ما را دستگير کنند . بهتر است وصيت کني و براي مرگ آماده شوي ."
دانا دل گفت : " البته شما مي توانيد مرا بکشيد. اما ريختن خون بي گناه براي شما عاقبت خوشی ندارد . شما به دست عدالت گرفتار می شوید و مجازات کار خود را خیلی زود دريافت می کنید . " دزدان با صداي بلند خنديدند و گفتند : " در این بیابان ، عدالت چگونه اجرا می شود . چه کسي شهادت خواهد داد ؟ ما راهزن هستيم و تو کشته خواهي شد و هيچ کس ديگري اين جا نيست که اين را ببيند ، همين و بس ." سپس او را احاطه کردند . دانادل که ديگر اميدي به رحم و دلسوزي دزدان نداشت ، به راست و چپ نگریست ، به این انتظار که کسي او را نجات دهد. اما هيچ اثری از نجات دهنده ای دیده نمی شد . تنها چيزي که غير از دانادل و دزدان وجود داشت ، دسته اي سار بود که بالاي سر آنها مشغول پرواز بودند و با جيک جيک خود، سر و صداي زيادي به راه انداخته بودند . دانادل در اوج نااميدي به پرنده ها نگریست و گفت : " اي پرنده ها به پايين نگاه کنيد و شاهد باشيد که من به دست اين قاتلان بي رحم گرفتار شده ام و می خواهند مرا بکشند . شاهد من باشید و انتقام مرا از آنها بگيرید."
دزدان دوباره خنديدند و گفتند : " چه آدم ساده اي هستي ؟ نامت چيست ؟ " درویش جواب داد : " دانادل " سر دسته دزدها گفت :" چه اسم عجيبي داري. اسم تو به معناي حکيم و دانشمند است، حال آن که تو آن قدر احمقي که از پرنده هاي آسمان مي خواهي انتقام تو را بگيرند . براي کشتن مرد احمقي مثل تو، هيچ مجازاتي وجود ندارد ." سپس او را کشتند و اموال او را برداشتند و رفتند . آنها هر وقت به ياد مي آوردند که دانادل از پرنده ها مي خواست انتقام او را بگيرند ، مي خنديدند .
روز بعد ، چند مسافر از کاروانسرا عبور کردند و پس از آن که از مرگ دانادل مطلع شدند ، خبر آن را به همه اطلاع دادند . کسانی که دانادل را دوست داشتند ، از شنيدن اين خبر بسيار غمگين شدند و مراسم سوگواري باشکوهي برايش ترتيب دادند . همه انتظار داشتند که هرچه زودتر قاتلان دستگير شوند ، چرا که معتقد بودند ريختن خون انسان بي گناه ، عاقبت دامن قاتلان او را خواهد گرفت .
يک سال گذشت و بار ديگر سال نو فرا رسيد . روز سيزدهم نوروز ، وقتي که طبق رسم معمول ، مردم به طور دسته جمعي به خارج از شهر رفتند تا از تفرّج در طبیعت لذت ببرند ، قاتلان دانادل هم آن جا بودند . آنان زير يک درخت ، نزديک آشنايان دانادل نشسته بودند و اوقاتي خوش داشتند . هيچ کس فکر نمي کرد که اينها همان دزدان جنایتکار هستند که دارند مثل ديگران خوش مي گذرانند .
در آن روز بهاري ، تعداد زيادي گنجشک هم در حال لذت بردن از هواي خوب آن روز بودند . پرواز مي کردند ، روي شاخه هاي درختان مي نشستند و جيک جيک مي کردند . بعضي وقتها صداي جيک جيک آنها آن قدر بلند بود که مردمي که زير درخت نشسته بودند ، اذيت مي شدند . اين باعث شد مردم پرنده ها را بترسانند تا بروند . گنجشکها از روي آن درخت بلند شدند و بر روي درخت ديگري نشستند و باز سر و صدا را به راه انداختند . اين بار گنجشکها به سراغ درختي رفتند که دزدان زير آن نشسته بودند و با صداي جيک جيک خود ، حوصله دزدها را سر بردند . يکي از آنها با صداي بلند گفت : " ببينيد اين پرنده ها چه سر و صدايي براه انداخته اند ." ديگري درحالي که مي خنديد جواب داد: " فکر کنم آمدند تا انتقام خون دانادل را بگيرند." ديگري گفت : " نه اينها گنجشک هستند ، درحالي که پرنده هايي که دانادل خواست شاهدان او باشند ، سار بودند ." ديگري به دنبال حرف او گفت :" درواقع دانادل خيلي احمق بود که از پرنده ها خواست شاهدان او باشند." آنها با صداي بلند به صحبت خود درباره دانادل ادامه دادند و به مردمي که در اطراف آنها بودند ، توجهي نداشتند . آشنایان دانا دل که در آن جا بودند ، با شنيدن اين کلمات ، به يکديگر گفتند : " اينها با ديدن گنجشکها و صداي جيک جيکشان ، مرگ دانا دل را يادآوري مي کنند . رازي وجود دارد که اين اشخاص از آن باخبرند. ما بايد رابطه بين دانادل و پرنده ها را کشف کنيم ."
آنها بلافاصله آنچه را که دیده و شنیده بودند ، به حاکم شهر گزارش دادند . دزدان خيلي زود دستگير شدند. آنها به جرم خود اعتراف کردند و مجازاتي که سزاوار آنها بود ، اجرا شد . به این ترتیب ، پرنده ها وظيفه خود را به عنوان شاهد انجام دادند . عاقبت ريختن خون يک انسان بي گناه ، مجازات قاتلان اوست . ( کلیله و دمنه )
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط شهریار
|
در شهری بازرگانی زندگی می کرد که به
پول و ثروت بسیار علاقه داشت . او هرچه می توانست سکه روی سکه می گذاشت و کمتر خرج
می کرد . بازرگان از این نوع زندگی بسیار راضی و خرسند بود ، اما زن و فرزندان او
در رنج و سختی زندگی می کردند . بازرگان پسری داشت که از میان خوردنیهای دنیا پنیر
را خیلی دوست داشت . بازرگان برای این که مبادا پسرش پنیر خوار بزرگی بشود ، فکری
کرد . او همه پنیرهای خانه را در شیشه گذاشت و به پسرش گفت : " دیگر حق نداری
به پنیر لب بزنی تا من بگویم ". پسر گفت : " پدر مگر پنیر زهر است ؟
" پدر گفت : " برای تو از زهر هم بدتر است . من از حالا باید به فکر
آینده تو باشم . اگر تو را به حال خودت رها کنم ، کار را به جایی می رسانی که وقتی
بزرگ شدی ، روزانه بسیار پنیر می خوری . " بازرگان شیشه پنیر را در الماری
گذاشت و گفت : " هر وقت پنیر خواستی ، به خودم بگو تا برایت بیاورم . اگر به
حرفهای من گوش کنی تا سالهای سال پنیر می خوری و باز هم پنیر در شیشه هست . "
پسر هرچه فکر کرد ، عقلش به جایی نرسید که چطور ممکن است سالها از پنیرهای توی
شیشه بخورد و باز هم شیشه پر از پنیر باشد . فردای آن روز نزد پدر رفت و گفت :
" پدر جان من گرسنه ام ، پنیر می خواهم ." پدر گفت : " پنیر برای
چه می خواهی ؟ " پسر گفت : " یعنی چه ؟ خوب پنیر را می خورند دیگر
..." پدر گفت : " پس برو نان هم بیاور ." پسر رفت و نان آورد . پدر
در الماری را باز کرد و شیشه پنیر را بیرون آورد و روبروی پسر بر زمین گذاشت . بعد
لقمه نانی از پسرک گرفت . آن را به شیشه مالید و در دهان گذاشت و گفت : " به
به چه پنیری ! حالا نوبت توست ." پسر هم همین کار را کرد . نان را به شیشه
مالید و خورد و گفت : " عجب پنیری " و چند لقمه خورد تا سیر شد . از آن
روز به بعد ، همین رویه معمول شد . هر وقت که پسر گرسنه می شد ، به پدر می گفت که
در الماری را باز کند و به او نان و پنیری بدهد تا سیر شود.
یکی از روزها ، بازرگان جایی رفت و دیر به خانه آمد . پسر به سراغ الماری رفت . هر
کاری کرد نتوانست قفل آن را باز کند . به همین دلیل ، نان را به قفل در الماری
مالید و خورد . پدر به خانه برگشت و منتظر بود که پسرش بگوید که گرسنه است ، اما
او چیزی نگفت . پدر گفت : " چرا حرف نمی زنی . مگر گرسنه نیستی ؟ "
پسر گفت : " من امروز نان و پنیر خوردم " . پدر پرسید : " چطور
خوردی ؟ " پسر گفت :" خیلی گرسنه بودم ، ولی نتوانستم درِ آن را باز کنم
. چند لقمه به در گنجه مالیدم و آن قدر خوردم تا سیر شدم . بازرگان تا این حرف را
شنید ، سیلی محکمی به صورت پسرک زد و گفت : " یک روز نتوانستی صبر کنی و جلوی
شکمت را بگیری ؟ " پسر گریه کنان گفت : " چرا می زنی پدر ؟ من که پنیر
نخوردم ." پدر با ناراحتی گفت : " پس چی خوردی ؟ یک روز نتوانستی قناعت
کنی ؟ با این کاری که امروز کردی ، بدان که هیچ وقت کاسب و سوداگر ( = بازرگان )
نمی شوی . مگر نشنیده ای که " سوداگر پنیر را در شیشه می خورد . "
از آن پس ، اگر کسی به جای صرفه جویی و قناعت در زندگی ، به اشتباه ، به خود و
دیگران سخت بگیرد ، این ضرب المثل مصداق ِ حال اوست : " سوداگر پنیر را در
شیشه می خورد . "
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط شهریار
آورده اند که :
مردی پارسا به بازار شهر رفت و گاوی خرید و به سوی خانه اش بازگشت . گاو ، درشت و
چالاک بود . برای همین در میان راه ، دزدی هوس کرد که آن را تصاحب کند . لذا سایه
به سایه مرد پارسا به راه افتاد . هنوز مدتی نگذشته بود که دزد یک نفر را دید که
شانه به شانه او می آید . از این که ناگهان او را دید ، تعجب کرد و پرسید : "
تو کی هستی ؟ کنار من چه می کنی ؟ " آن فرد گفت : « من دیو هستم ، خودم را به
صورت آدم درآورده ام تا هرجا که شد این مرد پارسا را بکشم . تو برای چه به دنبال
این مرد می روی ؟ " دزد گفت : " کار من دزدی و راهزنی است . گاو این مرد
، چشم مرا گرفته ، و تا صاحب آن گاو نشوم ، آرام نمی گیرم ! "
دیو گفت : " پس هر دو با این مرد پارسا کار داریم ؛ ولی یکی برای کشتن او و
یکی برای بردن گاو او ! " دزد گفت : " پس هر دو تا رسیدن به آنچه که می
خواهیم ، دوست و همراهیم ! "
مرد خدا از پیش و دزد و دیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند . وقتی به آن
جا رسیدند ، شب شده بود . مرد پارسا ، گاو را به طویله برد . آب و علفی برایش
گذاشت و جای او را تمیز کرد و به اتاق رفت تا بخوابد . در این وقت ، دیو و دزد
داخل خانه شدند ؛ ولی پیش از آن که کارشان را شروع کنند ؛ دزد با خود گفت : "
اگر زودتر از آن که من گاو را ببرم ، مرد زاهد بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دیو
بتواند او را بکشد ؟ " دیو هم با خود گفت : " اگر پیش از آن که من مرد
پارسا را بکشم ، با سر و صدای دزد که می خواهد گاو را از خانه بیرون ببرد ، مرد از
خواب بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دزد بتواند بی سر و صدا گاو را ببرد ؟ "
دیو و دزد این فکرها را با خود می کردند که دزد گفت : " گوش کن رفیق ! بهتر
است من اول گاو را ببرم ، بعد تو مرد پارسا را بکشی ، این کار به عقل نزدیکتر است
. می ترسم که تو موفق نشوی و کار مرا خراب کنی .
دیو گفت : " اشتباه نکن . کار من به عقل نزدیک تر است . اگر من اول مرد پارسا
را بکشم ، تو راحت تر می توانی گاو او را بدزدی . " دزد گفت : " ولی من
اول این مرد و گاوش را دیدم ."
دیو گفت : " تو به دنبال گاو او روان شدی ، ولی من خودش را می خواستم ، پس
بهتر است من اول کارم را شروع کنم ." دزد گفت : " تو دیوی و نمی فهمی !
می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی ؟ " دیو گفت : " تو دزدی و
نمی دانی ! می خواهی کاری بکنم که آن گاو را در خواب هم نبینی ؟ "
در این هنگام ، دزد رو به اتاق مرد زاهد فریاد کشید : " بلند شو ای مرد ، چه
نشسته ای که دیوی قصد جان تو را کرده ! "
دیو هم بلندتر از دزد فریاد کشید : " بلند شو ای مرد ، چه خوابیده ای که دزدی
برای بردن گاو تو آمده !"
با این سر و صداها ، مرد زاهد از خواب بیدار شد . فریاد زد و از همسایگان کمک
خواست . همسایه ها با چوب و سنگ و هرچه در دست داشتند ، به دیو و دزد حمله کردند .
دیو و دزد از ترس پا به فرار گذاشتند .
یکی از همسایه ها پرسید : " ای مرد خدا چه شد که از آمدن دیو و دزد به خانه
ات خبردار شدی ؟ "
مرد پارسا گفت : " من بی خبر بودم . خودشان به جان هم افتادند و جان و دارایی
من در امان ماند . دعوای آنها برای من خیر و خوبی به همراه داشت . به هر حال
" عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ! "
از آن پس ، اگر کسی بر اثر درگیری یا دعوای دشمنانش ، از رنج و گرفتاری نجات یابد
، این ضرب المثل حکایت حال او می شود .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط شهریار
|