تبليغاتX
شهریارما1390
عکسهای رهبری
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir www.leader.ir www.leader.ir
www.leader.ir 
را در ارشیو هفته سوم وچهارم خرداد ۱۳۹۰گذاشتم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط شهریار   | 
در قسمت قبل گفتیم که گرگي درنده خو در بيابانی زندگي مي کرد و حيوانهاي ضعيف تر از خود را مي کشت و مي خورد . يک روز که دنبال غذا می گشت ، چشمش به خرگوشي افتاد که زير يک بوته خار ، خوابيده بود . پاورچين پاورچين خود را به خرگوش رساند . خرگوش بيچاره از خواب پريد و فهمید که راه فراري ندارد و گرگ او را خواهد خورد . پس تصمیم گرفت حس طمعکاري گرگ را تحريک کند . به گرگ گفت : " من آماده خدمت به شما هستم ." گرگ گفت : " از دست تو چه کاري بر مي آيد ؟ " خرگوش گفت :" من می توانم غذاي بهتري براي شما فراهم کنم . من روباهي را مي شناسم که سه برابر از من چاق تر است . گوشتش هم خوشمزه است . اما چون خيلي مکار و حيله گر است ، هنوز کسي او را شکار نکرده است . من شما را به محل زندگی او می برم و او را با نیرنگ از خانه اش بيرون می آورم تا بتوانيد او را بگيرید و بخوريد . اگر با خوردن آن روباه ، سير نشديد ، مي توانيد مرا هم بخوريد . " گرگ پذیرفت .
آنها به طرف خانه روباه به راه افتادند . خرگوش وارد خانه روباه شد و وانمود کرد که دوست بسيار صميمي روباه است . خرگوش پس از تعارف بسیار از او خواست که برای دیدن دوستش به بیرون خانه بیاید . روباه که خودش یک حیله گر تمام عیار بود ، از صحبتهای خرگوش فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است . به بهانه ای از پنجره به بیرون نگریست تا ببیند این مهمان ارجمند چه کسی است . روباه با دیدن گرگ گرسنه پشت در خانه اش ، فهمید که خرگوش قصد دارد او را طعمه گرگ کند . پس با خود گفت : " حالا همه چیز را فهمیدم . همان بلایی را که می خواستید بر سر من بیاورید ، سر خودتان می آورم . "
روباه لبخند زنان در حالی که وانمود می کرد از هیچ چیز خبر ندارد ، به خرگوش گفت : " هم شما و هم دوستتان به این جا خوش آمدید . من بی نهایت از دیدار او خوشحال می شوم . چه خوب می شود اگر بتوانیم چندین ساعت در کنار هم باشیم و از دیدار یکدیگر لذت ببریم . چون اولین بار است که این مهمان جدید قصد دارد به خانه من بیاید ، می خواهم از ایشان به بهترین شکل پذیرایی کنم . آیا ممکن است که چند لحظه ای پشت در با مهمان ارجمندمان صحبت کنید تا من در طول این مدت ، خانه را جارو کنم و یک قالیچه تمیز پهن کنم ؟ به محض این که این کارها را انجام دادم ، به شما خبر می دهم تا به داخل تشریف بیاورید ." خرگوش به این خیال که روباه حرفهای او را باور کرده ، پاسخ داد : " دوست عزیز ، مهمان ما خیلی مهربان و دوست داشتنی است و اهل تشریفات نیست . ولی از آن جایی که می خواهید از او به خوبی پذیرایی کنید ، با شما موافقم . ما پشت در منتظر می مانیم تا شما ما را صدا بزنید . " سپس خرگوش نزد گرگ بازگشت و همه چیز را برای او گزارش داد .
خرگوش به گرگ گفت : " این اولین و آخرین غذایی نیست که برای شما پیشکش می کنم . من روباه های چاق و فربه دیگری هم سراغ دارم که می توانم برای شما بیاورم . "
سپس آنها مشغول صحبت شدند و درباره موضوعهای مختلف گفتگو کردند . روباه که هم زیرک و هم باهوش بود ، پیش از این به خطرهایی که سر راهش قرار دارند ، فکر کرده بود . به همین منظور برای رهایی از خطر ، چاره ای اندیشیده بود . او چاهی عمیق را در جلوی اتاقش حفر کرده بود و روی آن را با چوب پوشانده بود و یک قالیچه کهنه را روی آن پهن کرده بود . همچنین یک درِ مخفی آن طرف خانه روباه وجود داشت که تتها خود روباه از آن مطلع بود . روباه مکار ، چوبهای درِ چاه را برداشت و جای آن را با تکه چوبهای نازک عوض کرد . بعد روی چاه را با یک قالیچه زیبا پوشاند و خودش کنار ایستاد و آماده شد تا در موقع لزوم از درِ مخفی فرار کند . سپس با صدای بلند گفت : " آقا خرگوشه ! از این که شما را زیاد منتظر گذاشتم ، عذر می خواهم . با مهمان محترمتان به داخل تشریف بیاورید . "
گرگ و خرگوش با اشتیاق داخل خانه شدند . به محض این که پایشان را روی قالیچه جلوی اتاق گذاشتند ، هر دوی آنها به داخل چاه پرت شدند . روباه که از درِ مخفی فرار کرده بود ، از در جلو ، به داخل خانه آمد و دید که گرگ و خرگوش در حال بگو مگو هستند . گرگ فکر می کرد که تمام اینها زیر سر خرگوش است و بلافاصله خرگوش را تکه پاره کرد . روباه لب چاه آمد و با کنایه گفت : " آقا خرگوشه ! آقا خرگوشه ! "
گرگ از ته چاه جواب داد : " من آن خرگوش بد خواه را به سزای عملش رساندم . حالا یک طناب بیاور و مرا از این چاه نجات بده . " روباه با صدای بلند خندید و گفت : " بله ، سزای خرگوش همین بود . چون کسی که به دوست قدیمی اش خیانت کند و قصد داشته باشد با مکر و حیله ، دوستش را به دام دشمن بیندازد ، باید کشته شود . و تو ! تو آنقدر احمق بودی که گول این خرگوش ضعیف را خوردی و وقتی که به عنوان مهمان به داخل خانه دعوت شدی ، قصد داشتی گوشت میزبان را بخوری . پس همین سنگ برای تنبیه تو کافی است . " سپس روباه یک سنگ بزرگ را روی سر گرگ انداخت و همه حیوانهای بیابان را برای همیشه از شرّ گرگ ظالم خلاص کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط شهریار  

داستان ضرب المثل ِ این قسمت: آورده اند که:
در روزگاران قدیم ، مرد ساده دلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آن جا نرفته بود . در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید ، کجا برود و چی بخرد و چه چیزها ببیند . او با این فکر و خیالها خوش بود که ناگهان با خود گفت : " این چه کاری است که من می کنم ؟ چرا با دست خود ، دارم خودم را گم می کنم ؟ اگر من در این شهر ، خودم را گم کنم چی ؟ " او مدتی فکر کرد که چگونه مواظب خودش باشد که گم نشود . در این حال در میان راه ، مردی را دید که کدو بار الاغ کرده و می فروشد . با او حال و احوال کرد و گفت : " یک کدوی مقبول و قشنگ می خواهم ! "
کدو فروش گفت : " کدوی قلمی شنیده بودم ، اما کدوی قشنگ نشنیده بودم ."
مرد ساده دل گفت : " برای این که نمی دانی من کدو را برای چه می خواهم ."
کدو فروش از میان کدوهایش یکی را برداشت و گفت : " بیا اگر در همه دنیا بگردی ، کدویی به این قشنگی پیدا نمی کنی ."
مرد ساده دل ، کدو را خرید و نخی به آن بست و آن را به گردن خودش آویزان کرد . بعد با خوشحالی به راه افتاد و در دل می گفت : " خیلی خوب شد . این هم نشانه من ، حالا هرجا که بروم ، خودم را گم نمی کنم ."
مرد ساده دل این را گفت و به راهش ادامه داد . او ساعتها مانده و ذله رفت و رفت تا به شهر رسید . او مشغول گشت و گذار در شهر شد و نان و غذایی خرید و خورد . چیزی نگذشت که یواش یواش خسته شد . دنبال جایی برای خوابیدن می گشت که درختی را دید . در حالی که کدو از گردنش آویزان بود ، در سایه درخت خوابید . از آن جایی که خسته شده بود ، خوابش سنگین شد . از قضا مرد بیکار و حیله گری از آن جا می گذشت . خواست تفریحی کند . خیلی آهسته طوری که مرد ساده دل بیدار نشود ، کدو را از گردن او برداشت و به گردن خودش آویزان کرد و همان جا خوابید .
مرد مسافر پس از مدتی از خواب بیدار شد . سرگردان و حیران دور و بر را نگاه کرد . نمی دانست کجاست . دست به گردنش کشید . از کدو خبری نبود . نگاهی به مردی انداخت که کنارش خوابیده بود . دید که کدو از گردن او آویزان است . او را بیدار کرد و گفت : " بلند شو ببینم ."
مرد بلند شد و گفت : " چه خبر شده ؟ چرا مرا از خواب بیدار کردی ؟ "
مرد ساده دل گفت : " راستش را بگو . این کدو در گردن تو چه می کند ؟ "
مرد گفت : " این کدو از اول همین جا بود که هست ."
مرد ساده دل گفت : " یعنی چه ؟ مگر می شود ؟ "
مرد گفت : " مگر چی شده ؟ "
مرد ساده دل گفت : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ اگر تو منی ، پس من کی ام ؟ "
از آن پس درباره کسانی که در کارهایشان بسیار ساده اندیش هستند و از روی فکر و اندیشه عمل نمی کنند ، این ضرب المثل را به کار می برند و می گویند : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط شهریار   | 

حکایت کرده اند که مرد بی آزاری بود که ناگهان برایش مشکلی پیش آمد . ماجرا از این قرار بود که روزی در خانه اش نشسته بود که داروغه به سراغ او آمد و گفت : " تو از یک مسافر غریب ، هزار سکه گرفته ای و به او پس نداده ای ". مرد تعجب کرد و گفت : " کدام مرد غریب ؟ کدام مسافر ؟ کدام سکه ها ؟ " داروغه گفت : " من این حرفها را نمی فهمم . دو روز دیگر به محکمه شهر بیا . در آن جا قاضی خواهد گفت که تو بی گناهی یا نه ." داروغه این را گفت و رفت و مرد بی گناه را با دنیایی از ترس و نگرانی تنها گذاشت. همسر مرد که دید رنگ از روی شوهرش پریده ، پرسید : چی شده ؟ چرا این قدر ترسیده ای ؟ "
مرد گفت :" قاضی شهر می خواهد مرا به جرم گناهی که نکرده ام مجازات کند ." زن گفت :" چه گناهی ؟ " مرد گفت : " کدام گناه بدتر از این که از یک مسافر غریب هزار سکه بگیرم ." زن همسرش را دلداری داد و گفت : " نگران نباش . تو که گناهی نکرده ای . آن را که حساب پاک است ، از محاسبه چه باک است ؟ " مرد گفت : " می دانم ، ولی من تا به حال به محکمه نرفته ام . می دانم که در آن جا زبانم بند می آِید و گناهکار شناخته می شوم ." همسر مرد که زن باهوشی بود گفت : " خدا بزرگ است. این هم راهی دارد. همین الان به اتاق برو ، در را به روی خودت ببند و با کلاهت حرف بزن ." مرد با تعجب : " چه می گویی ؟ با کلاهم حرف بزنم ؟ همه خیال می کنند من دیوانه شده ام ."
زن گفت : " با کلاهت حرف بزن یعنی این که کلاهت را قاضی کن . خیال کن در محکمه هستی و آن کلاه هم قاضی شهر است . هرچه می خواهی به قاضی بگویی ، به آن کلاه بگو . بعد آن قدر با کلاه که قاضی شده ، حرف بزن تا زبانت باز شود ."
مرد این راه را پسندید . داخل اتاق رفت و در را به روی خود بست . کلاه را از سر برداشت و بالای اتاق گذاشت. بعد با احترام در مقابل کلاه ایستاد و گفت: " جناب قاضی ، من این مرد را نمی شناسم . باید هم نشناسم چون مسافر و غریب است . اگر او مرا می شناسد ، بگوید پدر من کیست ، پدر بزرگ من کیست ، من اهل کجا هستم و چند فرزند دارم ؟ اگر پولی به من داده ، کی داده و کجا داده ، برای چی به من پول داده ؟ قرض داده ؟ برای کسب و کار و تجارت داده ؟ آیا سندی دارد ؟ آیا کسی دیده که او پول به من داده ؟ پس اگر جوابی ندارد ، به اهالی شهر بگوید که چرا این حرفها را درباره من زده ؟ " مرد چند بار که با کلاهش حرف زد ، زبانش روان شد . دو روز بعد به محکمه قاضی شهر رفت . قاضی کارش را شروع کرد . مرد آنچه را که با کلاه خودش درمیان گذاشته بود ، به قاضی گفت . قاضی رو به شاکی کرد و گفت : " تو چه می گویی ؟ "
شاکی نگاهی به مرد انداخت و گفت : " این مرد درست می گوید . من چون در این شهر غریبم ، او را به جای یک نفر دیگر اشتباه گرفته ام . " قاضی مرد بی گناه را دلداری داد و روانه خانه اش کرد . او خوشحال به خانه بازگشت . همسرس از او پرسید : " چه کردی ؟ " مرد گفت : " قاضی فهمید که من بی گناهم . " همسرش لبخندی زد و گفت : " دیدی گفتم کلاهت را قاضی کن ."
از آن پس ، اگر بخواهند به کسی بگویند که در حق دیگران انصاف داشته باشد ، می گویند : " کلاهت را قاضی کن ."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط شهریار   | 

 " کار داناه " پادشاه شادیها پیر شده بود و یکی از شادیهای جوان که جاه طلب بود ، بر علیه او توطئه کرد . او با لشکری به "کارداناه" حمله کرد . شاه پیر که قدرت زیادی نداشت ، شکست را پذیرفت و به بیشه ای در کنار ساحل دریا گریخت و آن جا با یک سنگ پشت دوست شد . سنگ پشت که زن و بچه داشت ، به کلی آنها را از یاد برده بود . زن سنگ پشت و همسایه اش نقشه کشیدند که شادی را از بین ببرند .
روزی همسایه سنگ پشت به او خبر داد که همسرش سخت مریض است . سنگ پشت از " کار داناه " خداحافظی کرد و رفت . به خانه رسید و از زنش دلجویی و عذرخواهی کرد . زنش هم که خودش را به بیماری زده بود ، با آه و ناله ، وانمود می کرد درد شدیدی دارد . وقتی که سنگ پشت بی تابی او را دید ، پریشان و غمگین شد. سنگ پشت همسایه گفت : " طبیب چندین دارو داد ؛ ولی بی فایده بود. او می گوید تنها یک دارو دوای درد اوست. " سنگ پشت پرسید : " آن دارو چیست که تهیه کنیم ". همسایه گفت : "
آن دارو، دل شادی است . زن تو فقط با خوردن دل شادی خوب می شود . باید تا دیر نشده این دارو را پیدا کنیم. " سنگ پشت گفت :" باید بروم و دنبال دل شادی بگردم . تو مراقب زنم باش . از تو ممنونم ." سنگ پشت رفت ؛ اما این بار با فکر و خیال تازه . تنها شادی که او می شناخت ، دوست تازه اش " کار داناه " بود . چه کار باید می کرد ؟ بر سر دو راهی مانده بود . باید یکی را انتخاب می کرد و چاره ای جز این نداشت . نمی توانست دست روی دست بگذارد تا زنش بمیرد . میمون دوست او بود ، اما اگر زنش از دست می رفت ، بچه هایش یتیم می شدند . سرانجام بعد از فکر و خیالهای زیاد ، تصمیم خودش را گرفت :
« سراغ شادی می روم و او را فریب می دهم تا زنم را از مرگ حتمی نجات دهم .»
سنگ پشت به راه افتاد و با سرعت نزد شادی رفت . باید نقشه ای می کشید و او را به خانه اش می کشاند . "کار داناه" که روی شاخه درخت تنها و دلتنگ نشسته بود ، وقتی از دور سنگ پشت را دید ، خوشحال شد . "کار داناه" گفت : " چه خبر ؟ دلم برایت تنگ شده . خوب شد که دوباره آمدی . "
سنگ پشت گفت :" تو آن قدر خوبی که نتوانستم رهایت کنم . بهترین دوست ، دوست یک دل و بی ریاست که به لطف خدا نصیب من شده است . خوشحال می شوم اگر دعوت مرا بپذیری و به منزلم بیایی . خانواده ام از دیدن تو خوشحال خواهند شد. " کار داناه با خوشحالی گفت : " اما مشکلی وجود دارد . خانه تو در آب و در جزیره ای کوچک است . من چگونه می توانم وارد آب شوم ، درحالی که شنا نمی دانم ؟ " سنگ پشت گفت :" این که مشکل نیست . من تو را بر پشت خود سوار می کنم و تا جزیره می برم . سنگ پشت ، شادی را بر پشت خود سوار کرد و به سوی جزیره براه افتاد . برای اولین بار بود که " کار داناه " روی آب شناور بود . چه تجربه زیبایی ! سنگ پشت بی خبر از دلخوشی شادی ، به فکر فرو رفت . احساس گناه می کرد . کلمه خیانت مرتب در ذهنش پرسه می زد . آیا راه دیگری وجود نداشت ؟ ای کاش خود نزد طبیب می رفت و با او حرف می زد . شاید راه حل دیگری هم پیدا می شد.
"کار داناه" که از سکوت سنگ پشت تعجب کرده بود ، او را صدا زد : " چه شده ، دوست عزیز ؟ چرا ساکتی ؟ مثل این که من سنگینم و تو خسته شده ای ."
سنگ پشت گفت : " نه دوست عزیز. سکوت من علت دیگری دارد . می ترسم به خاطر مریضی همسرم نتوانم از تو بطور شایسته پذیرایی کنم."
شادی گفت :" اگر فکر می کنی برای آنها سخت است ، باشد برای وقتی دیگر." سنگ پشت گفت :" نه ! سخت نیست."
سنگ پشت سکوت کرد و "کار داناه" هم ساکت شد . هیجان زیادی داشت . دوباره سکوت سنگ پشت او را متعجب کرد : « باز هم که ساکتی . خواهش می کنم علت سکوتت را بگو . شاید بتوانم کمکی کنم .»
سنگ پشت گفت : " راستش بیماری همسرم خیلی مرا آشفته کرده است . هیچ دارویی که حال او را خوب کند وجود ندارد ، به جز یک دارو ."
شادی گفت :" چه دارویی ؟ " سنگ پشت از دهانش پرید و گفت : « دل شادی ! »
انگار پتک بزرگی بر سر "کار داناه" فرود آمد ؛ ناگهان سرش گیج رفت و نزدیک بود در آب بیفتد . اما فوراً تعادل خود را حفظ کرد. در دلش گفت : « روبرویم آب است و پشت سر من هم آب . چه باید بکنم ؟ هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شوم .» ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد . با خوشرویی به سنگ پشت گفت : « تو که داروی همسرت را می دانستی ، چرا زودتر به من نگفتی تا دلم را همراه بیاورم و تقدیم عیالت کنم ؟ » سنگ پشت گفت : « دلت را بیاوری ؟ مگر دلت کجاست ؟ »
شادی گفت :" وقتی می آمدیم ، دلم را در خانه جا گذاشتم ." سنگ پشت گفت : " مگر دل را هم در خانه جا می گذارند ؟ " شادی گفت : " بله . این کار بین ما رسم است . وقتی قرار است شادی به دیدن دوستی برود، دلش را با خود نمی برد و در خانه می گذارد، چون دل ، جایگاه غم است و می ترسیم صاحبخانه را آزرده خاطر کنیم . حالا اگر می خواهی ، به خانه برگردیم تا من دلم را بیاورم ."
سنگ پشت به ناچار پذیرفت و دوباره برگشت تا به ساحل رسید .
شادی وقتی خودش را روی خاک ساحل دید ، نفسی راحت کشید . بعد به سنگ پشت گفت : « تو همین جا بمان تا من بروم و دلم را از بالای درخت بیاورم .» سنگ پشت گفت : « باشد . فقط زود بیا .»
"کار داناه" بالای درخت رفت و با خیال راحت روی یکی از شاخه های بلند نشست . مدتی گذشت و از او خبری نشد . سنگ پشت که حوصله اش سر رفته بود ، از پایین درخت داد زد : « پس چرا نمی آیی ؟ چه شده ؟ دلت را پیدا نکردی ؟ » کار داناه گفت :" چرا آن را یافتم . ولی تو تنهایی برو . بیشتر از این احمق نیستم و دیگر فریب تو را نمی خورم . تو در دوستی خیانت کردی و راه و رسم جوانمردی را بجا نیاوردی . من هم بی عقل نیستم و دیگر گول تو را نخواهم خورد. "
سنگ پشت گفت : " من اشتباه کردم . تو امروز درس خوبی به من دادی . مرا ببخش. یک بار دیگر به من اعتماد کن. " اما کار داناه گفت :" نه دوست عزیز ! دیگر به تو اعتماد ندارم و تنهایی را به دوستی با تو ترجیح می دهم . دیدار به قیامت . ( کلیله و دمنه )


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط شهریار   | 

حکایت کرده اند که در زمانهای قدیم ، پرنده ای از یارانش جدا شد تا جایی خوش آب و هوا و سرسبز برای زندگی پیدا کند . پرنده تصمیم داشت که چمنزاری سبز و خرم بیابد و بعد برگردد و به دوستانش خبر دهد تا آنها هم به آن سرزمین سبز و خرم ، کوچ کنند . او در آسمان آبی و آفتابی و بیکران ، پرواز کرد و رفت تا این که چشمش به چمنزاری خورد که از دور مانند بهشت بود . احساس کرد که بهشت گمشده خود را یافته است. پس پایین آمد و بر شاخه درختی نشست و چمنزار زیبا و سبز و خرم را تماشا کرد . سکوت عجیبی در آن جا حکم فرما بود . پرنده از آن سکوت و آرامش ، تعجب کرد . با خود گفت: " چمنزاری به این خوبی و زیبایی ، چرا این قدر آرام و خلوت است ؟ چرا هیچ پرنده ای در این حوالی نیست ؟ آیا تاکنون پای پرنده ای جز من به این جا نرسیده است ؟ عجیب است . ولی همین خوب است . این جا از هر نظر خوب و مناسب است و انگار برای یک زندگی آرام و بدون هرگونه حادثه ای آفریده شده است . محل قبلی ، خیلی پر سر و صدا بود ، ولی این جا جان می دهد برای استراحت و خواب . هیچ موجودی نیست که مزاحم استراحتم بشود .... » پرنده از روی شاخه برخاست و با خود گفت : « بهتر است بروم و جاهای دیگر چمنزار را نیز ببینم و جای خوب و مناسبی برای ساختن آشیانه پیدا کنم ! »
از قضای روزگار ، درست در چند قدمی آن جا ، صیادی دام نهاده بود و مقداری گندم تازه در دام پاشیده بود و منتظر نشسته بود تا پرنده ای به هوای خوردن دانه ها بیاید و در دام بیفتد . مرد صیاد برای آن که دیده نشود، خودش را با شاخ و برگ درختان و گیاهان سبز پوشانده بود تا از دور شبیه یک بوته چاق و چله به نظر بیاید . پرنده قصه ما، آمد و درست کنار مرد صیاد نشست و با تعجب به او نگریست . پرنده در همان نگاه نخستین ، احساس کرد که آن بوته ، بوته ای معمولی نیست و غیرعادی به نظر می رسد. مشکوک شد . جلوتر رفت، رو کرد به بوته و پرسید : " کیستی ؟ آیا گیاهی ؟ چگونه گیاهی هستی که تاکنون نظیر تو را ندیده ام ؟ به نظر می رسد که شبیه آدمیزادگان باشی تا گیاه !"
صیاد که دید با مرغ زیرک و باهوشی طرف شده و پرنده فهمیده است که او آدمیزاد است ، شروع کرد به دروغ بافی و گفت : " ای پرنده عزیز و گرامی ، حال که پرسیدی، می گویم که کیستم. راستش را بخواهی من یک زاهد عزلت گزین و گوشه نشینم . در این گوشه تنهایی نشسته ام و خدا را عبادت می کنم !" پرنده گفت :" یک زاهد ؟ زاهد و این جا ؟! " صیاد گفت : " چرا تعجب کردی ؟ من به راستی یک زاهدم . زاهدی که از خانه و زندگی اش دل کنده و برای نیایش خدا به این چمنزار دور افتاده پناه آورده است. راستش من از مدتها پیش احساس می کردم که برای زاهد بودن آفریده شده ام . یک روز با خود گفتم : آخر تو را چه به دکان داری ؟ تو باید زهد پیشه کنی و به کوه و دشت و صحرا پناه ببری و از این مردم دنیاپرست ، دور شوی . آری این احساس در من بود تا این که اتفاقی برای من افتاد ." پرنده گفت : " چه اتفاقی ؟"
صیاد حیله گر گفت :" این اتفاق برای همسایه بیچاره ام افتاد. همسایه ما یک روز افتاد و مُرد . همین طور بی دلیل و بی خبر ! " پرنده گفت : " طبیعی است مرگ که خبر نمی دهد . حالا بگو ببینم مرگ همسایه ات چه ربطی به تو داشت ؟ " صیاد گفت :" چطور این حرف را می زنی ؟ فکر می کنی این چیز کمی است ؟ من که نمی توانستم از کنار این قضیه بی تفاوت بگذرم ! " پرنده گفت : " خوب بی تفاوت گذشتی یا نه ؟ " صیاد گفت : " درست نمی دانم. ولی حالا که در این جا نشسته ام و در تنهایی زندگی می کنم و از برگ درختان و ریشه گیاهان تغذیه می کنم، می توان فهمید که از کنار قضیه مرگ همسایه ام با بی تفاوتی نگذشته ام. من از وضعیتی که دارم کاملاً راضی ام و خدا را شکر می کنم . زنده ام و نفسی می کشم و شکری می گویم . همین برای من کافی است ." پرنده گفت : " اما نگفتی مرگ همسایه با تو چه کرد ؟ "
صیاد گفت : " زمانی که همسایه ام از دنیا رفت ، من مثل برق گرفتگان و صاعقه زدگان یک دفعه به خود آمدم و با خود گفتم : « این زندگی نکبت بار چه ارزشی دارد ؟ عاقبت زندگی بالاخره مرگ و نیستی است . پس باید به خود بیایی و از خواب غفلت بیدار شوی و عبرت بگیری ! » پرنده گفت :" عبرت گرفتی؟ " صیاد گفت :" بله . عبرتی بالاتر از این که خودم را به شکل یک بوته درآورده ام ؟ آن روز با خود گفتم : بهتر است گوشه نشینی پیشه کنم و در جایی خلوت با خدا راز و نیاز کنم . تا کی باید اسیر خور و خواب و لذتهای زمینی باشم ؟ پشت پا به همه چیز زدم و به این چمنزار آمدم ." پرنده پوزخندی زد و گفت : " امیدوارم که خداوند تو را به راه راست هدایت فرماید . بگو ببینم چرا در این مکان دور افتاده، دور از زن و فرزند ، خودت را آزار می دهی ؟ از این جا خسته نشده ای ؟ " صیاد گفت : " بله ! ولی چاره چیست ؟ باید بسوزم و بسازم و سختیها را به جان بخرم . من که مدت زیادی اسیر رختخواب گرم و نرم و غذاهای خوش طعم بوده ام ، حالا بهتر است به خاطر خدا ، مدتی هم جسم خود را با سختیها و مرارتها آشنا کنم تا بلکه روحم تعالی یابد ." ...
( این داستان که برگرفته از مثنوی مولوی است، ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط شهریار   | 

چنین حکایت کرده اند که :
" کار داناه " شاه شادیها یا میمونها بود . اما دیگر پیر و ناتوان شده بود . نه قدرت دوران جوانی را داشت و نه تیزی و چابکی آن روزها را . در بین شادیها ، شادی جوان و باهوش و فرصت طلبی بود که همیشه رؤیای شاه شدن را در سر می پروراند . او در پی فرصتی بود تا به رؤیاهایش رنگ حقیقت ببخشد . یک روز احساس کرد که دیگر زمان انتظار به پایان رسیده است و شاه توان اداره امور را ندارد . پنهانی با چند نفر از دوستانش توطئه کرد و لشکری عظیم فراهم آورد و به شاه پیر و ضعیف حمله کرد ." کار داناه " که توان مقابله با او و لشگرش را نداشت ، شکست را پذیرفت و قدرت و پادشاهی را به او واگذار کرد . اما شاه تازه و جوان به این نیز اکتفا نکرد و قصد کشتن " کار داناه " را داشت . " کار داناه" به ناچار پا به فرار گذاشت و به بیشه زاری پر از درختان میوه که درکنار ساحل دریا بود ، گریخت .
" کار داناه" بالای درخت انجیری رفت و روی یکی از شاخه های آن نشست . و به یاد روزگار پادشاهی اش آه بلندی کشید و با خودش زمزمه کرد : « آه ، ای دنیای بد ! روزی بالا می بری و روز دیگر بر زمین می کوبی . عمری در ناز و نعمت بودم و حالا در دوران پیری باید تک و تنها روی این درخت زندگی کنم .»
روزها گذشت و کم کم " کار داناه " به آن درخت و بیشه عادت کرد . از انجیرهایش می خورد و روز و شب را به تنهایی می گذراند . یک روز همان طور که بالای درخت نشسته بود و انجیر می خورد ، یکی از انجیرها از دستش رها شد و توی آب افتاد . لاک پشتی که زیر درخت استراحت می کرد ، انجیر را دید . داخل آب رفت و آن را خورد. از طعمش لذت برد. " کار داناه " هم که از صدای افتادن انجیر در آب خوشش آمده بود، یک انجیر می خورد و یکی هم داخل آب می انداخت. آن پایین هم سنگ پشت چشم انتظار افتادن انجیر دیگری بر آب بود . تا یکی می افتاد ، فوراً آن را بر می داشت و می خورد . سنگ پشت که فکر می کرد انجیرها را کسی از بالای درخت برای او می اندازد ، از معرفت و لطف او خوشش آمد و مهرش بر دلش نشست . از پایین درخت فریاد زد : « ای دوست تازه و ندیده ام ! هر که هستی از لطف و سپاس تو متشکرم . خوراکی هایی را که برای من پایین می اندازی ، بسیار خوشمزه و دلچسب است . »
" کار داناه " از لا به لای شاخه ها به زمین نگاه کرد و سنگ پشتی را دید که پایین درخت و نزدیک آب ایستاده است . سلامی کرد و گفت : « دوست تازه من ! بسیار خوشحالم که تو این جایی . از تنهایی خسته شده بودم . وجود تو نعمت گرانبهایی است. الان پایین می آیم تا از نزدیک با همدیگر آشنا شویم .» بعد با چند پرش از درخت پایین آمد و روبروی سنگ پشت ایستاد و گفت : " سلام سنگ پشت عزیز ! " لاک پشت گفت : " سلام بر تو ای شادی مهربان ! باز هم از تو ممنونم . راستی بگو ببینم از کجا آمده ای و به کجا می روی ؟ این جا چه کار می کنی ؟ "
" کار داناه " قصه زندگی اش را برای سنگ پشت تعریف کرد و در پایان گفت : « حالا هم این جا در خدمت تو هستم . چه خوب شد تو را دیدم . داشتم از تنهایی دق می کردم .»
سنگ پشت گفت : " من هم از دیدن تو بسیار خوشحالم . امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم ." چند روزی گذشت و آن دو در کنار هم به خوبی زندگی می کردند . دوستانی صمیمی شده بودند و از هر دری سخن می گفتند. سنگ پشت که زن و بچه داشت ، به کلی آنها را از یاد برده بود . پیدا کردن دوست تازه چنان او را سرگرم کرده بود که به چیز دیگری فکر نمی کرد. انگار نه انگار که کسان دیگری چشم به راه و نگران او هستند. زن سنگ پشت که از غیبت چند روزه شوهرش ناراحت و غصه دار بود ، شب و روز خوابش نمی برد . نمی دانست چه بلایی سرش آمده . صبح تا شب چشم به راه او می ماند ، شاید از او خبری شود . اما هیچ اثری از شوهرش نبود . انگار آب شده بود و در زمین فرو رفته بود . یک روز که تنها نشسته بود و به دوردستها نگاه می کرد ، همسایه اش را دید . زن همسایه که او را غمگین دید ، پرسید « چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ »
سنگ پشت آهی کشید و گفت : « دست روی دلم نگذار . خواهر ! چه بگویم که نگفتنم بهتر است . نگرانم. چند روز است که شوهرم از لانه بیرون رفته و برنگشته . کجا بروم ؟ نمی دانم . »
سنگ پشت همسایه جلوتر آمد و گفت : « من می دانم شوهرت کجاست ! » زن سنگ پشت با هیجان گفت : " می دانی ؟ کجاست ؟ بگو و مرا از نگرانی رها کن .»
زن همسایه گفت : " دو سه روز پیش که در بیشه نزدیک ساحل می گشتم ، او را دیدم که با شادی نشسته است و حرف می زند. انگار تازه با هم دوست شده بودند . حتماً این دوستی جدید باعث شده به خانه نیاید ." سنگ پشت گفت : " یعنی دوستی با آن شادی مهم تر و عزیزتر از من و بچه هایش است ؟ سنگ پشت گریه کرد . سنگ پشت همسایه با دلسوزی گفت : « نگران نباش . از گریه کردن ، کاری درست نمی شود . به جای گریه و زاری باید به فکر راه چاره ای بود . »
سنگ پشت گفت : " من که نمی دانم چه کار باید بکنم ... "
زن همسایه گفت : " بهترین راه چاره ، کشتن شادی است . باید او را از بین ببری تا شوهرت دوباره به سر زندگی برگردد . نقشه ای دارم . تو خودت را به مریضی بزن و بقیه کارها را به من واگذار کن . فقط وقتی شوهرت را آوردم ، هی آه و ناله کن . "
سنگ پشت همسایه خداحافظی کرد و راه افتاد تا به محل سنگ پشت رسید . سنگ پشت از دیدن سنگ پشت همسایه در آن جا تعجب کرد و علت آمدنش را پرسید . سنگ پشت همسایه با ناراحتی گفت : « واقعاً تو خیلی خونسرد و بی خیال هستی . الآن چند روز است که از خانه بیرون آمده ای و اصلاً فکر نمی کنی که زن و بچه هایت تنها هستند و ممکن است برای آنها اتفاقی افتاده باشد . »
سنگ پشت گفت : " حق با توست . من آنها را فراموش کرده بودم . حالا مگر اتفاقی افتاده ؟ "
زن همسایه گفت : " چند روز است که زنت بیمار شده و مرتب تو را صدا می کند ."
سنگ پشت که از شنیدن بیماری همسرش بسیار ناراحت شده بود گفت : " خدا مرا ببخشد ." بعد به میمون گفت : " شادی عزیز ، مجبورم تو را ترک کنم و به خانه برگردم . قول می دهم باز هم به دیدنت بیایم . خداحافظ ! " کار داناه " با تأسف به سنگ پشت گفت : « واقعاً از شنیدن این خبر ناراحت شدم . اگر کاری از دستم بر می آید ، مرا بی خبر نگذار . با کمال میل انجام می دهم . » سنگ پشت تشکر و کرد و به نزد همسرش بازگشت . ( این داستان ادامه دارد ) ( کلیله و دمنه ) .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط شهریار   | 

آورده اند که :
مرد پرهيزگاري در يکي از شهرهاي ولایت فارس زندگي مي کرد . او را درويش دانا دل مي ناميدند و همه به خاطر نیکی هایش به او احترام مي گذاشتند . يک سال قصد کرد به زيارت خانه خدا برود . تصميم گرفت خودش به تنهایي سفر را آغاز کند تا بتواند مکانهاي ديدني را در مسير خود ببيند . مراسم حج آن سال در فصل تابستان انجام مي شد . بنابراين مرد دانا دل ، سفر خود را قبل از سال نو آغاز کرد . وی بار و بنه خود را بر دوش گرفت و حرکت کرد . او در طول روز پياده مي رفت و شب را در یک روستاي بین راه استراحت مي کرد . روز سوم در وسط بيابان به کاروانسراي ويرانه اي رسيد که مخفي گاه راهزنها بود . دزدان به محض آن که ديدند او تنهاست، خوشحال شدند. مطمئن بودند که او نمي تواند از خودش دفاع کند. بنابراين دور او حلقه زدند . دانادل وقتی خود را در محاصره دزدان دید ، عصايش را انداخت و به دزدان گفت : " دقيقه ای صبر کنيد . من تنها و ضعيف هستم، حال آن که شما چند مرد قوي هستيد. عاجزانه از شما مي خواهم اول به حرفهايم گوش کنید، بعد هرچه خواستيد انجام دهيد." دزدان گفتند : " وقت را با حيله و نيرنگ تلف نکن . تو نمي تواني با مکر و حيله از دست ما فرار کني." مرد گفت : " من قصد فريب ندارم . بايد به شما بگويم که پول زيادي همراه ندارم و لباسهاي فقيرانه من به درد شما نمي خورد . من درويشِ قصد زیارت مکه را دارم . مزاحم من شدن در شأن شما نيست. درست است که کار شما دزدي است ، اما اميدوارم که هنوز در وجود شما لطف و بخشش باقي مانده باشد . برويد و کس ديگري را که پول زيادي دارد ، غارت کنيد . دور از انصاف است که عليه من به زور متوسل شويد . " یکی از دزدها گفت :" حالا مي بينيم که تو مي خواهي با حرفهايت ما را فريب دهي و فرار کني . براي ما رسوايي دارد که با اين حرفها بتواني خود را از چنگال ما رها کني. ما هر چيزي را که گير بياوريم غارت مي کنيم . اگر مي خواستيم بين خوب و بد را تشخيص بدهيم ، آن وقت مثل بقيه انسانها کار می کردیم و با شرافت زندگي مي کرديم ." دانا دل گفت : " بسيار خوب ، حالا که شما نمي خواهيد به حرف حساب گوش کنيد ، کوله بار مرا که در آن کمي پول و کالا است ، برداريد و بگذاريد به زيارت خانه خدا بروم ." سر دسته دزدها گفت :" تو چه آدم ساده اي هستي . فکر مي کني با بچه سر و کار داري ؟ اگر ما بگذاريم بروي ، مخفي گاه ما را به بقيه اطلاع می دهی تا ما را دستگير کنند . بهتر است وصيت کني و براي مرگ آماده شوي ."
دانا دل گفت : " البته شما مي توانيد مرا بکشيد. اما ريختن خون بي گناه براي شما عاقبت خوشی ندارد . شما به دست عدالت گرفتار می شوید و مجازات کار خود را خیلی زود دريافت می کنید . " دزدان با صداي بلند خنديدند و گفتند : " در این بیابان ، عدالت چگونه اجرا می شود . چه کسي شهادت خواهد داد ؟ ما راهزن هستيم و تو کشته خواهي شد و هيچ کس ديگري اين جا نيست که اين را ببيند ، همين و بس ." سپس او را احاطه کردند . دانادل که ديگر اميدي به رحم و دلسوزي دزدان نداشت ، به راست و چپ نگریست ، به این انتظار که کسي او را نجات دهد. اما هيچ اثری از نجات دهنده ای دیده نمی شد . تنها چيزي که غير از دانادل و دزدان وجود داشت ، دسته اي سار بود که بالاي سر آنها مشغول پرواز بودند و با جيک جيک خود، سر و صداي زيادي به راه انداخته بودند . دانادل در اوج نااميدي به پرنده ها نگریست و گفت : " اي پرنده ها به پايين نگاه کنيد و شاهد باشيد که من به دست اين قاتلان بي رحم گرفتار شده ام و می خواهند مرا بکشند . شاهد من باشید و انتقام مرا از آنها بگيرید."
دزدان دوباره خنديدند و گفتند : " چه آدم ساده اي هستي ؟ نامت چيست ؟ " درویش جواب داد : " دانادل " سر دسته دزدها گفت :" چه اسم عجيبي داري. اسم تو به معناي حکيم و دانشمند است، حال آن که تو آن قدر احمقي که از پرنده هاي آسمان مي خواهي انتقام تو را بگيرند . براي کشتن مرد احمقي مثل تو، هيچ مجازاتي وجود ندارد ." سپس او را کشتند و اموال او را برداشتند و رفتند . آنها هر وقت به ياد مي آوردند که دانادل از پرنده ها مي خواست انتقام او را بگيرند ، مي خنديدند .
روز بعد ، چند مسافر از کاروانسرا عبور کردند و پس از آن که از مرگ دانادل مطلع شدند ، خبر آن را به همه اطلاع دادند . کسانی که دانادل را دوست داشتند ، از شنيدن اين خبر بسيار غمگين شدند و مراسم سوگواري باشکوهي برايش ترتيب دادند . همه انتظار داشتند که هرچه زودتر قاتلان دستگير شوند ، چرا که معتقد بودند ريختن خون انسان بي گناه ، عاقبت دامن قاتلان او را خواهد گرفت .
يک سال گذشت و بار ديگر سال نو فرا رسيد . روز سيزدهم نوروز ، وقتي که طبق رسم معمول ، مردم به طور دسته جمعي به خارج از شهر رفتند تا از تفرّج در طبیعت لذت ببرند ، قاتلان دانادل هم آن جا بودند . آنان زير يک درخت ، نزديک آشنايان دانادل نشسته بودند و اوقاتي خوش داشتند . هيچ کس فکر نمي کرد که اينها همان دزدان جنایتکار هستند که دارند مثل ديگران خوش مي گذرانند .
در آن روز بهاري ، تعداد زيادي گنجشک هم در حال لذت بردن از هواي خوب آن روز بودند . پرواز مي کردند ، روي شاخه هاي درختان مي نشستند و جيک جيک مي کردند . بعضي وقتها صداي جيک جيک آنها آن قدر بلند بود که مردمي که زير درخت نشسته بودند ، اذيت مي شدند . اين باعث شد مردم پرنده ها را بترسانند تا بروند . گنجشکها از روي آن درخت بلند شدند و بر روي درخت ديگري نشستند و باز سر و صدا را به راه انداختند . اين بار گنجشکها به سراغ درختي رفتند که دزدان زير آن نشسته بودند و با صداي جيک جيک خود ، حوصله دزدها را سر بردند . يکي از آنها با صداي بلند گفت : " ببينيد اين پرنده ها چه سر و صدايي براه انداخته اند ." ديگري درحالي که مي خنديد جواب داد: " فکر کنم آمدند تا انتقام خون دانادل را بگيرند." ديگري گفت : " نه اينها گنجشک هستند ، درحالي که پرنده هايي که دانادل خواست شاهدان او باشند ، سار بودند ." ديگري به دنبال حرف او گفت :" درواقع دانادل خيلي احمق بود که از پرنده ها خواست شاهدان او باشند." آنها با صداي بلند به صحبت خود درباره دانادل ادامه دادند و به مردمي که در اطراف آنها بودند ، توجهي نداشتند . آشنایان دانا دل که در آن جا بودند ، با شنيدن اين کلمات ، به يکديگر گفتند : " اينها با ديدن گنجشکها و صداي جيک جيکشان ، مرگ دانا دل را يادآوري مي کنند . رازي وجود دارد که اين اشخاص از آن باخبرند. ما بايد رابطه بين دانادل و پرنده ها را کشف کنيم ."
آنها بلافاصله آنچه را که دیده و شنیده بودند ، به حاکم شهر گزارش دادند . دزدان خيلي زود دستگير شدند. آنها به جرم خود اعتراف کردند و مجازاتي که سزاوار آنها بود ، اجرا شد . به این ترتیب ، پرنده ها وظيفه خود را به عنوان شاهد انجام دادند . عاقبت ريختن خون يک انسان بي گناه ، مجازات قاتلان اوست . ( کلیله و دمنه )

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط شهریار   | 

در شهری بازرگانی زندگی می کرد که به پول و ثروت بسیار علاقه داشت . او هرچه می توانست سکه روی سکه می گذاشت و کمتر خرج می کرد . بازرگان از این نوع زندگی بسیار راضی و خرسند بود ، اما زن و فرزندان او در رنج و سختی زندگی می کردند . بازرگان پسری داشت که از میان خوردنیهای دنیا پنیر را خیلی دوست داشت . بازرگان برای این که مبادا پسرش پنیر خوار بزرگی بشود ، فکری کرد . او همه پنیرهای خانه را در شیشه گذاشت و به پسرش گفت : " دیگر حق نداری به پنیر لب بزنی تا من بگویم ". پسر گفت : " پدر مگر پنیر زهر است ؟ " پدر گفت : " برای تو از زهر هم بدتر است . من از حالا باید به فکر آینده تو باشم . اگر تو را به حال خودت رها کنم ، کار را به جایی می رسانی که وقتی بزرگ شدی ، روزانه بسیار پنیر می خوری . " بازرگان شیشه پنیر را در الماری گذاشت و گفت : " هر وقت پنیر خواستی ، به خودم بگو تا برایت بیاورم . اگر به حرفهای من گوش کنی تا سالهای سال پنیر می خوری و باز هم پنیر در شیشه هست . "
پسر هرچه فکر کرد ، عقلش به جایی نرسید که چطور ممکن است سالها از پنیرهای توی شیشه بخورد و باز هم شیشه پر از پنیر باشد . فردای آن روز نزد پدر رفت و گفت : " پدر جان من گرسنه ام ، پنیر می خواهم ." پدر گفت : " پنیر برای چه می خواهی ؟ " پسر گفت : " یعنی چه ؟ خوب پنیر را می خورند دیگر ..." پدر گفت : " پس برو نان هم بیاور ." پسر رفت و نان آورد . پدر در الماری را باز کرد و شیشه پنیر را بیرون آورد و روبروی پسر بر زمین گذاشت . بعد لقمه نانی از پسرک گرفت . آن را به شیشه مالید و در دهان گذاشت و گفت : " به به چه پنیری ! حالا نوبت توست ." پسر هم همین کار را کرد . نان را به شیشه مالید و خورد و گفت : " عجب پنیری " و چند لقمه خورد تا سیر شد . از آن روز به بعد ، همین رویه معمول شد . هر وقت که پسر گرسنه می شد ، به پدر می گفت که در الماری را باز کند و به او نان و پنیری بدهد تا سیر شود.
یکی از روزها ، بازرگان جایی رفت و دیر به خانه آمد . پسر به سراغ الماری رفت . هر کاری کرد نتوانست قفل آن را باز کند . به همین دلیل ، نان را به قفل در الماری مالید و خورد . پدر به خانه برگشت و منتظر بود که پسرش بگوید که گرسنه است ، اما او چیزی نگفت . پدر گفت : " چرا حرف نمی زنی . مگر گرسنه نیستی ؟ "
پسر گفت : " من امروز نان و پنیر خوردم " . پدر پرسید : " چطور خوردی ؟ " پسر گفت :" خیلی گرسنه بودم ، ولی نتوانستم درِ آن را باز کنم . چند لقمه به در گنجه مالیدم و آن قدر خوردم تا سیر شدم . بازرگان تا این حرف را شنید ، سیلی محکمی به صورت پسرک زد و گفت : " یک روز نتوانستی صبر کنی و جلوی شکمت را بگیری ؟ " پسر گریه کنان گفت : " چرا می زنی پدر ؟ من که پنیر نخوردم ." پدر با ناراحتی گفت : " پس چی خوردی ؟ یک روز نتوانستی قناعت کنی ؟ با این کاری که امروز کردی ، بدان که هیچ وقت کاسب و سوداگر ( = بازرگان ) نمی شوی . مگر نشنیده ای که " سوداگر پنیر را در شیشه می خورد . "
از آن پس ، اگر کسی به جای صرفه جویی و قناعت در زندگی ، به اشتباه ، به خود و دیگران سخت بگیرد ، این ضرب المثل مصداق ِ حال اوست : " سوداگر پنیر را در شیشه می خورد . "

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط شهریار  

آورده اند که :
مردی پارسا به بازار شهر رفت و گاوی خرید و به سوی خانه اش بازگشت . گاو ، درشت و چالاک بود . برای همین در میان راه ، دزدی هوس کرد که آن را تصاحب کند . لذا سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد . هنوز مدتی نگذشته بود که دزد یک نفر را دید که شانه به شانه او می آید . از این که ناگهان او را دید ، تعجب کرد و پرسید : " تو کی هستی ؟ کنار من چه می کنی ؟ " آن فرد گفت : « من دیو هستم ، خودم را به صورت آدم درآورده ام تا هرجا که شد این مرد پارسا را بکشم . تو برای چه به دنبال این مرد می روی ؟ " دزد گفت : " کار من دزدی و راهزنی است . گاو این مرد ، چشم مرا گرفته ، و تا صاحب آن گاو نشوم ، آرام نمی گیرم ! "
دیو گفت : " پس هر دو با این مرد پارسا کار داریم ؛ ولی یکی برای کشتن او و یکی برای بردن گاو او ! " دزد گفت : " پس هر دو تا رسیدن به آنچه که می خواهیم ، دوست و همراهیم ! "
مرد خدا از پیش و دزد و دیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند . وقتی به آن جا رسیدند ، شب شده بود . مرد پارسا ، گاو را به طویله برد . آب و علفی برایش گذاشت و جای او را تمیز کرد و به اتاق رفت تا بخوابد . در این وقت ، دیو و دزد داخل خانه شدند ؛ ولی پیش از آن که کارشان را شروع کنند ؛ دزد با خود گفت : " اگر زودتر از آن که من گاو را ببرم ، مرد زاهد بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دیو بتواند او را بکشد ؟ " دیو هم با خود گفت : " اگر پیش از آن که من مرد پارسا را بکشم ، با سر و صدای دزد که می خواهد گاو را از خانه بیرون ببرد ، مرد از خواب بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دزد بتواند بی سر و صدا گاو را ببرد ؟ "
دیو و دزد این فکرها را با خود می کردند که دزد گفت : " گوش کن رفیق ! بهتر است من اول گاو را ببرم ، بعد تو مرد پارسا را بکشی ، این کار به عقل نزدیکتر است . می ترسم که تو موفق نشوی و کار مرا خراب کنی .
دیو گفت : " اشتباه نکن . کار من به عقل نزدیک تر است . اگر من اول مرد پارسا را بکشم ، تو راحت تر می توانی گاو او را بدزدی . " دزد گفت : " ولی من اول این مرد و گاوش را دیدم ."
دیو گفت : " تو به دنبال گاو او روان شدی ، ولی من خودش را می خواستم ، پس بهتر است من اول کارم را شروع کنم ." دزد گفت : " تو دیوی و نمی فهمی ! می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی ؟ " دیو گفت : " تو دزدی و نمی دانی ! می خواهی کاری بکنم که آن گاو را در خواب هم نبینی ؟ "
در این هنگام ، دزد رو به اتاق مرد زاهد فریاد کشید : " بلند شو ای مرد ، چه نشسته ای که دیوی قصد جان تو را کرده ! "
دیو هم بلندتر از دزد فریاد کشید : " بلند شو ای مرد ، چه خوابیده ای که دزدی برای بردن گاو تو آمده !"
با این سر و صداها ، مرد زاهد از خواب بیدار شد . فریاد زد و از همسایگان کمک خواست . همسایه ها با چوب و سنگ و هرچه در دست داشتند ، به دیو و دزد حمله کردند . دیو و دزد از ترس پا به فرار گذاشتند .
یکی از همسایه ها پرسید : " ای مرد خدا چه شد که از آمدن دیو و دزد به خانه ات خبردار شدی ؟ "
مرد پارسا گفت : " من بی خبر بودم . خودشان به جان هم افتادند و جان و دارایی من در امان ماند . دعوای آنها برای من خیر و خوبی به همراه داشت . به هر حال " عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ! "
از آن پس ، اگر کسی بر اثر درگیری یا دعوای دشمنانش ، از رنج و گرفتاری نجات یابد ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط شهریار   |